مرسن از استونی، تجربه زیسته مهاجرت دانشجویی و استارتاپی

اطلاعات مربوط مهاجرتمشخصات مهاجر
کشور مقصد: استونیاسم و فامیل: مرسن عرب زاده
سال مهاجرت: _متولد و بزرگ شده: ایران ( شیراز )
نوع مهاجرت: استارتاپی و دانشجوییزمینه فعالیت یا تخصص: دیجیتال مارکتینگ، IT
فعالیت فعلی و اشتغال: استارتاپ شخصی، پادکستملیت و اصالت: ایرانی ( شیراز، اهواز )
سطح زبان هنگام ورود: _تحصیلات: _
وضعیت اقامت فعلی: _قومیت: _
شرایط هنگام مهاجرت: همراه همسرمذهب: _
دلیل اصلی مهاجرت: کسب تجربه، تحصیل، کارزمان انتشار مصاحبه: 1 اسفند 1401 ( 2023/02/20 )

تجربه مرسن از مهاجرتش شنیدنیه، به جهت چرایی خاص مهاجرتش تا درس آموخته هایی که در این مسیر بدست آورده. در این تجربه از چرایی مهاجرت و انتخاب برزیل، از مردش و از چالش هایی که مرسن داشته میشنوید. در ادامه از مهاجرت به استونی، مزایا و معایب استونی در تجربه زیسته خودش و همینطور جامعه استونی که تنوع جالبی داره، صحبت میشه. نسخه صوتی این گفتگو رو میتونید از پادکست صدای مهاجر بشنوید.

متن مصاحبه

معرفی اولیه:

مصاحبه کننده:
محسن جان سلام. ممنون که دعوت ما را قبول کردی. لطفا در ابتدا یکم از خودت بگو.

مرسن (مقیم استونی):
سلام. سلام به همگی. مرسی امیر جان که منو دعوت کردی که با هم صحبت کنیم. من مرسنم. ما همدیگرو از پادکست ساختن میشناسیم. من پادکست  آن رو میسازم. از لحاظ شغلی اگر بخوام بگم تخصصم دیجیتال مارکتینگ تو کار آی تی هم تو فیلد های مختلف آی تی کار کردم.

الان دارم استونی زندگی میکنم. یکبار قبل از این تجربه مهاجرت دادم رفته بودم به برزیل و داخل ایران هم دوبار مهاجرت کردم و مهاجرت داخلی هم اگر دوست داشته باشی میتونیم در موردش صحبت کنیم.

یه خانواده فرهنگی دارم یه برادر و دو تا خواهریم و کلا فک و فامیل خارج از کشور قبلا نداشتم یعنی هیچ وقت نداشتم. من همیشه تو مدرسه وقتی میگفتن آقا مثلا داییم آلمانه من نه خاله ای داشتم آمریکا باشه نه دایی ای داشتم آلمان باشه. کلا فکر میکنم توی حداقل خونواده خودم اولین نفرم توی فامیلای نزدیک هم همینطور.

کلا یه جورایی جاده باز کن بودم دیگه. واسه همین تجربه ی دست اولی نداشتم نسبت به افراد نزدیکم که برام توضیح بدن که چی باید در انتظارم باشه.

مهاجرت داخلی ( شیراز، تهران)

مصاحبه کننده:
گفتی که دو بار مهاجرت داخلی داشتی و دو بار خارجی. ترتیب اینا به چه صورت بوده؟

مرسن (مقیم استونی):
ببین من پدرم اصلیتش مال بوشهره. مادرمم مال خوزستانه. من اهواز بزرگ شدم. اهواز بزرگ شدم و تا هیجده سالگی اونجا زندگی کردم. یه جورایی شهرم هم شیرازم هست. تمام دوست و فامیل و آشنا و فامیل و اینام هم شیراز بودن و هیجده سالگی که من دانشگاه قبول شدم با خونواده کلا بابام بازنشست شد و رفتیم شیراز زندگی کنیم.

یعنی یک مهاجرت از اهواز رفتیم به شیراز که دانشگاه منم همونجا بود. اتفاقی که افتاد این بود که خب من تمام دوستای دوستایی که تا اون موقع داشتم رو یهو از دست دادم ولی خیلی هم بهم فشار نیومد چون که بالاخره آشنا و فامیل اونجا بودن.

دومی موقعی بود که سربازی من تموم شد و من از شیراز تنها رفتم تهران. حدود سه سال تهران زندگی کردم با یکی از دوستای نزدیکم.

مصاحبه کننده:
مهاجرت اول با خانواده بود. مهاجرت دومی تنها بود؟

مرسن (مقیم استونی):
دومی تنها بود.

مصاحبه کننده:
برای کار اومدی تهران؟

مرسن (مقیم استونی):
برای زندگی بود دیگه، زندگی و کار بود دیگه برای هر دوتاش بود اومدم تهران میخواستم مستقل بشم و هم میخواستم که چیزای جدید تجربه کنم. میخواستم خودم رو محک بزنم.

مصاحبه کننده:
چند سال تهران بودی؟

مرسن (مقیم استونی):
سه سال تقریبا.

مصاحبه کننده:
مرسن الان چند سالته؟

مرسن (مقیم استونی):
من چند روز پیش شد 34 سالم.

مصاحبه کننده:
خب 34 ساله، موقعی که اومدی تهران چند سالت بود؟

مرسن (مقیم استونی):
اونموقع که اومدم تهران بیست و پنج، بیست و چهار بود تا بیست و هفت سالگی تهران بودم.

برزیل

مصاحبه کننده:
پس ما داریم راجع به برهه ای صحبت میکنیم که از 27 سالگی تا 34 سالگی که الان داریم با هم صحبت میکنیم. شما دوتا مهاجرت داشتید به خارج از کشور ما فوکوس روی این سال هاست درسته؟

مرسن (مقیم استونی):
درسته؟ آره آره.

تقریبا کمتر از یک سال به برزیل و از دو سال پیش هم به استونی.

مصاحبه کننده:
خب برسیم به قبل از این که شما تصمیم گرفتی بری به برزیل. چرا اصلا قصد مهاجرت کردی و چی شد که بین این همه کشور دیگه فکر کنم نقشه رو نگاه کردی و گفتی دورترین جایی که می‌تونم برم برزیل.

برزیل رو انتخاب کردی؟! میون پیامبرا جرجیس، جرجیس این دومیه هست که بهش میرسیم. چی شد که اصلا قصد مهاجرت کردی؟

چرایی مهاجرت به برزیل

مرسن (مقیم استونی):
ببین یکی از دلایلش واقعا همین بود که گفتی. شاید شوخی به نظر برسه ولی دلم می‌خواست برم یه جای دور. دلم می‌خواست برم یه جای دور. شاید از این کارهایی که آدم توی بیست و چند سالگی انجام میده دیگه، شاید الان بهم بگن که همچین کاری بکن. یکم دست و پام بلرزه بگم انجام نمیدم.

اما از این که دور باشه لذت می‌بردم. از اینکه چالش برانگیز باشه لذت می‌بردم. از اینکه خیلی هم سخت نبود برام که این اتفاق بیفته هم یک نکته مثبت بود. یعنی می‌تونستم ویزاش رو بگیرم برای همین برزیل رو انتخاب کردم.

مصاحبه کننده:
اگه میخواستی بری جای دور کره شمالی هم دور بودا. برزیل رو انتخاب کردی؟ ها؟

مرسن (مقیم استونی):
نه خوب بود. با استادای مختلف صحبت کردم. توی دانشگاه فلوریدا پلیس.  یه شهری توی جنوب شرقی برزیل. یه شهر خیلی خوش آب و هوا هست و امنیتش خیلی خوبه. وضع مردمش خوبه. کلا مثل کیش ایران میشه بهش گفت تا حدودی. اونجا هم مثلا کنار دریاست و خیلی هم شهر قشنگیه. واسه همین اونجارو انتخاب کردم دیدم جور شد یهو گفتم چرا که نه بذار برم اونجا ببینم چطور میشه.

برگشت از برزیل به ایران

مصاحبه کننده:
تحصیلی رفتی؟

مرسن (مقیم استونی):
آره تحصیلی رفتم. میخواستم مستر بخونم اولش، داشتم زبان میخوندم بعد یه مشکلاتی پیش اومد برای ادامه تحصیل. مخصوصا اینکه فهمیدم که نمیتونم به اون رشته ای که دارم میخونم دکترا بعدا بخونم. چون دکترا رو راهی میدیدم که ممکن بود برم یه جای دیگه.

بعد از اینور هم ایران ارشد قبول شدم و حالا یه چیزای دیگه ای پیش اومد که دوباره برگشتم ایران. یه چیزای دیگه این بود که خیلی خونواده ام تحت فشار بودن به خاطر دوری من. حالا اینا رو هم میتونم واست توضیح بدم.

اونم شاید برای کسایی که خیلی جای دوری اند، جالب باشه که چه اتفاقی افتاد. همه ی اینا دست به دست هم داد که من توی کمتر از یه سال دوباره برگردم ایران. یعنی یه مهاجرت معکوس انجام دادم و برگشتم ایران که ارشد بخونم. ارشد اونجا رو ول کردم و برگشتم ایران.

اون چیزی که خیلی باعث میشد که خونوادم رو تحت فشار قرار بده در اصل پدر و مادرم رو؛ اون اختلاف ساعتی بود که وجود داشت. یعنی فکر کنم هشت ساعت یا هشت ساعت و نیم اختلاف ساعت وجود داشت و ما اصلا نمیتونستیم که خیلی درست باهمدیگه ارتباط داشته باشیم و مخصوصا اینکه پدر و مادرم خیلی استرس میگرفتن.

فکر میکردن برزیل الان یکی میخواد منو بکشه پول هامو پولامو ببره سرمو ببره. خیلی براشون استرس زا بود این موضوع. با اینکه من اونجا همچین حالتی نداشتم خیلیم خوش میگذشت. خیلی هم امن بود برای من. خیلی هم دوستای خوبی پیدا کرده بودم ولی خونواده ام مدام میترسیدن و کافی بود که من یه نکته ی منفی ای بگم که همون باعث بشه بیشتر استرس داشته باشن.

مثلا اینکه از بیرون میومدم میرفتم بیرون و برمیگشتم میگفتم خب چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟ میگفتم خب مثلا گوشیمو نبرده بودم، میخواستیم بریم قدم بزنیم یکم خطرناک بود دیگه. اینا میگفتن که اوه پس اونجا خیلی خطرناکه.

با اینکه این حالت وجود داره، نمیخوام بگم برزیل کشور امنیه، چون نیست واقعا. اما حس کردم که واقعا اینجوری نمیشه ادامه داد. اینکه ایرانم قبول شده بودم دیگه برگشتم.

چگونگی مهاجرت به برزیل و سرمایه لازم

مصاحبه کننده:
نمیخوام انقد بریم جلو میخوام هنوز یه ذره عقبتر باشیم. تو چه شکلی رفتی برزیل؟ چقدر سرمایه داشتی؟ آیا یه پولی بودی که خانواده کمک کردن؟ یا مثلا تو کار کردی پول جمع کردی و تونستی بری؟ چون بالاخره برزیل فقط هزینه رفت و برگشتش زیاده.

هزینه اقامت اونجا احتمالا زیاده و تو هم اونجا داره میگه من تحصیلی رفتم. همه اینا شامل هزینه میشه. چه شکلی رفتی؟ راجع به رفتنت بیشتر توضیح بده.

مرسن (مقیم استونی):
ببین من قبلش که کار میکردم گفتم که تخصصم دیجیتال مارکتینگ بود. تو یکی از شرکت هایی که شرکت های فست فشن تو تهران کار میکردم تو بخش دیجیتال مارکتینگ شون و یه پولی جمع کرده بودم خونوادمم بهم کمک کردن و اون پول رو دلار کردم.

شد حدود چهار هزار دلار، فکر میکنم چهار هزار دلار که خب خیلیش هم برگردوندم. یعنی اونقدرها خرج نکردم. چون یه جایی کار میکردم دوباره توی برزیل که اونجا باز نیاز نمیشد انقد خرج کنم. این پولی بود که جمع کرده بودم و میخواستم که اگر نیاز شد شهریه بدم که باز یه مقداری از شهریه ام هم کاور میشد. اونجا یه حالت بورسیه مانند بود از مال دانشگاه فلوریدا پلیس.

دیگه سوال چی بود؟ قبلش یه چیزی پرسیدی که چه جور.

مصاحبه کننده:
وکیل گرفتی یا خودت رفتی؟

مرسن (مقیم استونی):
نه خودم رفتم کاراشو کردم، با استاد صحبت کردم و یه نامه ای برای من پست کردن با دی اچ ال. بعد همونو بردم سفارت و خودشونم تعجب کرده بودن یکی اومده دم در منتظره که ویزا بگیره یکی اومده بود بیرون یکی از کسایی که اونجا کار میکرد، درم بسته بود، گفته بودن ساعت نه باز میشه فکر میکنم.

یکی اومد بیرون سیگار بکشه نه و بیست دقیقه بود من منتظر بودم. فکر میکردم مثلا مثل سفارت های دیگس که مردم جمع میشن و شلوغ میشه و اینا. یکی اومد بیرون سیگار بکشه. کارمند بعد گفت که چیزی میخوای اینجا؟ گفتم والا اومدم ویزای دانشجویی بگیرم. گفت ویزای دانشجویی بگیری واسه برزیل؟ گفتم آره.

هیچی اومد. رفتیم داخل و فرم هم خودش پر کرد و بعد گفت کدوم شهر میخوای بری؟ دیدم نه انگار هیشکی نمیاد. هیشکی نیست. منم واقعا احساس کردم این یکی هم جرجیس واقعا. یعنی خودشونم تعجب کرده بودن که من دارم میرم اونجا.

مصاحبه کننده:
شهری که میخوای بری رو میشناخت؟

مرسن (مقیم استونی):
آره آره خیلیم دوست داشت.یعنی شهر توریستی شونه.شهریه که برای مثلا بخوان برن جایی برای تفریح میرن اونجا چون تمام سال هواش خیلی خوبه.خیلی امنیت داره.خیلی شهر قشنگیه واسه همین اونجارو انتخاب میکنن.

تحقیق قبل از مهاجرت به برزیل

مصاحبه کننده:
بعد تا قبل از این که بری این چیزا رو میدونستی که مثلا تو خود برزیل که همه جاش توریستیه این توریستی ترین شهر بین خودشونه و انقدر خوبه و اینا.همه ی اینا رو میدونستی؟

مرسن (مقیم استونی):
آره میدونستم.ببین چک کرده بودم اینها رو.گاهی اوقات از لحاظ شهرها برزیل نمیتونن اونقدرا خوب باشن.میدونی خیلی خیلی شهرهای زیادی داره و اینکه تو درست شهرتو انتخاب کنی مهمه.برای من حداقل خیلی مهم بود. مثلا ریو من دلم نمیخواست ریو رو انتخاب کنم با اینکه دانشگاه خوبی هم داره و خیلی جاها رو هم چک کردم.

من از سرچ کردن خوشم میاد. یه کاری که همیشه انجام میدم و در مورد استونی انجام دادم در مورد برزیل انجام دادم و خیلی جاهای دیگه اینه که بشینم سرچ کنم بخونم نه ریویوها رو بخونم نظراتو بخونم و این چیزیه که به نظر من هر کسی که زبان بلد باشه میتونه خودش انجام بده و نیاز به وکیل رو کمتر میکنه.

حالا بعضی ها واقعا احتیاج دارن اما من احساس میکنم که اینجوری با دید بازتری میتونم انتخاب کنم و سرچ کرده بودم این شهر رو انتخاب کردم دیگه فلوریدا رو دوست داشتم.

صفحه پاک

مصاحبه کننده:
مثل من فکر می کنم یه جوون بیست و شش هفت ساله ای بودی که دوست داشتی بری یه جایی که خیلی عشق و حال باشه. بری کیفتو بکنی، زندگیتو بکنی و در کنارش درستم بخونی و یه تجربه جدیدی رو داشته باشی. این ذهنیت من درسته یا نه درسته؟

مرسن (مقیم استونی):
آره ذهنیتت درسته و تقریبا میشه گفت چیزی که میخواستم رو هم بهش رسیدم. خیلی روی ذهنیتم تاثیر گذاشت. روی برداشتم از اون کشور، از اون جامعه. حالا میتونم برات توضیح بدم شاید مثلا خیلیا اسم برزیل که میاد یاد یه پارتی میوفتن کنار دریا میفتن عشق و حال میفتن در مورد چیزای مختلف.

 ولی دیدن اونجا خیلی دید من رو باز کرد. خیلی باعث شد که من بفهمم که آدمایی که خیلی متفاوتن چجور کنار همدیگه میتونن زندگی کنن و چقدر یک سمت دیگه دنیا میتونه با جایی که ما زندگی میکنه متفاوت باشه. اونا حتی ایران رو اسمش رو هم بعضی جاهاش به زور شنیده بودن و این برای من خیلی جالب بود.

یعنی حتی منفی هم نمی دونستن. اینکه برم یه جایی که بهشون میگم ایران طرف هیچی تو ذهنش نیاد برای من خیلی جذاب بود. میدونی احساس میکردم من مثل یه صفحه ی پاک پاکم، هیچکس این ذهنیت رو نسبت به من نداره، نه منو میشناسه، نه کشورمو میشناسه و این خیلی فرصت جالبی بود برای من.

تنهایی برزیل

مصاحبه کننده:
تنهایی آزارت نمیداد؟

مرسن (مقیم استونی):
خیلی خیلی آزارم میداد و فکر میکنم این خیلی طبیعی هم هست.یعنی من نمیدونم بچه هایی که دارن اینو قراره بشنون شنونده ها قراره مهاجرت بکنن تنها قراره برن یا با خونواده؟من الان با خانمم اینجام و با دوستم و خانمش.

دوستی که بیست سال با همدیگه زندگی کردیم میشه گفت این تجربه منه و یه تجربه دیگه دارم که تنها رفتم اون سر دنیا.واقعا زمین تا آسمون این دوتا با هم فرق دارن اصلا قابل مقایسه نیستن.یعنی من تو برزیل به خودم میومدم و میدیدم که خب من اگه الان اینجا یه اتفاقی برای من بیفته معلوم نیست کی کسایی که من براشون اهمیت دارم اصلا خبر دار بشن که من چیزیم شده و این توی دل من رو خالی میکرد.

مصاحبه کننده:
پس تو الان به عنوان کسی که تنها مهاجرت کرده و تنها زندگی کرده یه مدتی. پیشنهاد نمیدی که اگه کسی بخواد بره همون تجربه تورو تجربه کنه.بهش پیشنهاد میدی این کار رو بکنه یا نه؟

مرسن (مقیم استونی):
آره آره. چرا پیشنهاد نمیدم؟ خب زندگی همین تجربیات اصلا همین کارهاست. من خیلی تجربه ای که بدست آوردم رو دوست دارم چون توی شخصیتم خیلی تاثیر گذاشت و ارزشش رو داشت. ارزشش رو داشت که اینو انجام دادم. اصلا پشیمون نیستم.

خیلی موقع ها دلم واسه اونجا تنگ میشه. واسه تنهاییش دلم تنگ میشه. اما بریم. به نظر من سر خود مهاجرت. به نظر من مهاجرت خیلی سخته. چه با خانواده باشی چه تنها باشی فقط بعضی چیزا میتونه کمی آسونتر کنه. حضور آدم هایی که شما رو بشناسن مثل همسر، مثل دوست، میتونه کمی آسون ترش کنه وگرنه در هر حالتی سخته.

تجربه خاص و مردم برزیل

مصاحبه کننده:
خیلی هم عالی.خب یواش یواش از برزیل برگردیم. چیزی داری؟ راجبه برزیل؟

مرسن (مقیم استونی):
راجع به برزیل ببین. بذار در مورد مهم ترین ذهنیتی که با خودم آوردم از برزیل صحبت کنم. یه تجربه شخصی برزیل. خیلی آدم هاش متفاوتن با همدیگه. خیلی از لحاظ نژادی و خلقی در مورد بک گراند زندگیشون و مثلا یه مثال بزنم اینه که مثلا اونجا برزیلی چشم بادومی می بینی برزیلی بلوند برزیلی سیاهپوست هست.

 اینقدر اینا متفاوتند، مذهبی هست، مسیحی هست، مسلمونی که باحجاب باشه هست و اینا همشون دارن کنار همدیگه زندگی میکنن. این به نظر من دوست‌داشتنی‌ترین اتفاق برزیل هست. من یه بار یکی از یکیشون پرسیدم گفتم که شما چجوری این‌قدر متفاوت هستین؟ شهری داره که مثلا زبان اولش آلمانیه. بعد پرتغالی صحبت می‌کنن.

شهرهایی داره که بک گراند شون تماما ژاپنی هستن. ژاپنیان توی مهاجرت‌های جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده. مهاجر لبنانی و سوری خیلی داره که پرتغالی بلدن. هم عربی بلدن. یعنی شما می‌تونی بری توی خیابون اون شهری که بیشتر (عربی حرف میزنن)؛ چیزی رو شروع کنی عربی صحبت کردن و یه عده جوابتو می‌دن.

این هم‌نشینی همه آدم‌ها برای من خیلی جذاب بود که اینا انگار تو رو هرجوری که باشی قبول می‌کنند. شما می‌تونستی توی صورتت تتو داشته باشی، موهاتو بنفش کنی و مدیر یه شرکتی باشی و وقتی میری سرت توی جلسه میتینگ رسمی اون طرف مقابل هیچ پیش‌زمینه‌ای نسبت به تو نداشته باشه. یعنی تو رو به عنوان یک آدمی که این‌جوری انتخاب کردی می‌پذیرفت و این برای من خیلی جذاب بود.

بزرگترین تجربه‌ای بود که برای من اتفاق افتاد توی برزیل این بود که آدم‌ها می‌توانند متفاوت باشند و تو می‌تونی که هیچ قضاوتی نسبت بهشون نداشته باشی. اونا حداقل به خاطر اینکه بتونن کنار همدیگه زندگی کنن و خوشحال باشند به این نتیجه رسیده بودند.

مصاحبه کننده:
همین موقع که تو داشتی می گفتی یه لحظه این سوال رو از خودم پرسیدم که اگه تو بری توی جلسه ای توی یه شرکت و ببینی که رییس اون شرکت تتو داره روی صورتش و موهاش بنفشه، آیا واقعا ذهنیتت به اون نفر تغییر می کنه؟

یا ذهنیت مثبت یا منفیه نسبت به اون نفر توی ذهنت ایجاد میشه؟ و متاسفانه جواب هم اینه که بله! حالا شاید به خاطر اون فرهنگی که ما توش بزرگ شدیم، شاید به خاطر اینکه کم تجربه داریم و توی اون محیط زندگی نکردیم و این چیز خوبی نیست. احتمالا تو هم قبل از اینکه بری همین طوری بودی دیگه درسته؟

مهاجرت بدون برخورد قبلی و انتخاب ناآگاهانه

مرسن (مقیم استونی):
آره. حالا بذار یه چیز دیگه بهت بگم. حالا که حرف اینجا شد اینم شاید به مهاجرت مرتبط باشه. ببین به نظر من یکی از بزرگترین اجحافات که داره در حق ایرانیها میشه اینه که نمی تونن سفر کنن. حالا چه از وضعیت اقتصادی چه از پاسپورت بیاد.

اینکه ما احتمالا به زور شاید اولین سفرمون ترکیه باشه یا خیلی هم اصلا همونم نیست. یعنی ما نتونستیم بریم دنیا رو ببینیم و این توی ذهنیت ما خیلی تاثیر گذاشته. شما جوونای اینجارو میبینی که اصلا یکی از اهدافشون سفر کردن دیدنه و حالا شاید به واسطه اینکه خودشون دارن توی اروپا زندگی میکنن. دیدن خیلی از کشورای اروپایی یک چیز خیلی روتینه که دیدیم دیگه.

میدونی مثل اینکه مثلا از یه شهری بری به یه شهر دیگه و این توی جهانبینی شون خیلی تاثیر میذاره و برای ما دو تا نکته منفی داره. یکی اینکه ندیدیم بخاطر اینکه ندیدیم. من خودم رو دارم میگم ها! در مورد خودم قبل از این دارم صحبت میکنم. من چون ندیده بودم نمیتونستم درک کنم و این چیزیه که احساس میکنم.

مردم کشورای دیگه، اونایی که بخوان در دسترسشون این یک دوم اینکه یه اتفاق بد دیگه ای که میفته موقع مهاجرت کردن ماست. ما خیلی موقع ها میبینیم که دو سال سه سال برای مهاجرت کردن به یه کشوری زحمت میکشیم، مدرک جور میکنیم، کار میکنیم، پول جمع میکنیم و تازه از در فرودگاه که میریم بیرون اولین باریه که اون کشور رو میبینیم.

جایی که قراره محل زندگیمون باشه. اصلا خیلی این نکته ی منفی و بدیه. ما یه چیز رو میخوندم خیلی برام جالب بود. طرف دانشجو بود، رفته بود کانادا، میگفت من فرودگاه که رفتم بیرون دوباره برگشتم داخل. بعد میگفت که من نمیدونستم اونجا هوا منفی سی درجه هست . میگفت اصلا نرفته بود هوا رو هم چک کنه و اصلا ذهنیتی نداشت اون شهر چجوریه؟

حالا میشه با سرچ کردن اینهارو پیدا کرد ولی اون اتمسفر، اون شهر، اونجاییه که آدم میخواد زندگی بکنه رو؛ قبلش باید ببینه. اینجا وقتی یکی از آلمان پامیشه میاد استونی زندگی کنه یه بار سفر میکنه، یه هفته، دو هفته میمونه، ساختمون ها رو نگاه می کنه، میکنه مردم رو میبینه. چمیدونم یه چارتا چیز چک میکنه بعد تصمیم میگیره که بیاد اینجا. ولی منی که اومدم اینجا اول باید استرس اینو بکشم ببینم سفارت به من ویزا میده یا نمیده.

تازه اگر داد باید کلاهمم بندازم هوا. بعدشم که اومد تازه یه ماه بیاد بچرخم اینجا ببینم اینجارو دوست دارم یا نه. چیزی که ممکنه یه سال براش زحمت کشیده باشم و این خیلی به نظر من بده. من امیدوارم در آینده ما بتونیم بیشتر سفر کنیم و اگر مهاجرت میکنیم قبلش دیده باشیم کجا داریم میریم.

مصاحبه کننده:
دقیقا من صد در صد باهات موافقم. فکر میکنم که فارغ از اون جنبه های تفریحی، آدمی که سفر میکنه بسیار بسیار متفاوته با کسی که سفر نمیکنه. این عقیده شخصی منه. یه تجربه شخصی من بگم. تقریبا اول دانشگاه بودم تازه قرار بود برم دانشگاه، پدرم از دنیا رفت.

یادمه که یک سال تمام پیراهن مشکی پوشیدم و صورتم اصلاح نکردم. یه قیافه وحشتناکی داشتم شبیه بن لادن شده بودم و اون موقع ها فکر میکردم این کار درسته. گذشت که من یکی دو سال پیش، موقعی که رفتم هند و رسیدم به واراناسی. اون شهری که خیلی توش مرده ها رو میسوزونن، رفتم دیدم مرده هایی که دارن میسوزونن.

مثلا دو قدمی من 10 تا مرده بود که اینا رو به نوبت توی صف گذاشته بودن. دونه دونه می سوزوندن. کلی آدم اونجا وایساده بودن که این آدم ها خواهر و برادر و بچه و پدر و مادرشون رو از دست داده بودن و داشتن جلوی چشمشون می سوزوندن میرسه. دریغ از یک قطره اشک. یک قطره اشکی که از صورت اینا بیاد پایین.

اصلا نمیتونی بگی آدم های احساسی نیستن. به شدت آدم های احساسی هستن. از فیلماشون گرفته تا جامعشون کاملا جامعه احساسی هستن هند ولی اون طرز تفکرشون برای من جالب بود و من بهشون آفرین گفتم. گفتم باریکلا که شما قبول کردی مرگ رو پذیرفتی.

به عنوان یک اتفاق روتین زندگی پذیرفتی و جالبه که چیزی که تو ذهنم اومد گفتم اگر قبل از اون اتفاق من این صحنه رو دیده بودم هیچ وقت به اون شکل؛ حالا به نوبه خودم اسمش رو بزاریم عزاداری یا هر چیزی اون کار رو نمیکردم.

به خاطر اینکه من توی جامعه بزرگ شده بودم که فکر میکردم که این درسته. در صورتی که اگه آدم واقعا بتونه سفر کنه آدم های مختلف رو ببینه. مخصوصا مخصوصا اینکه من میگم سفر خارج از کشور به خاطر اینکه شما اصلا کلا یه سری آدمای جدید رو میبینی، یه سری فرهنگ جدید رو میبینی.

بازم یه مثال دیگه بزنم. اولین باری که رفته بودیم ترکیه منو خانومم دیدیم که یه کسی تو خیابون سگ داره. سگه موقعی که دستشویی بزرگ کرد طرف اومد با اون کیسه ای که دستش بود جمع کرد دستشویی رو جمع کرد ما شاخ در آورده بودیم. وای مگه میشه چقدر با فرهنگ فلان و بیسار؟ بعد ها که دیگه خودمون حیوون خونگی داشتیم این یه روتین برای ماست.

الان دیگه خیلی عجیبه برای ما که توی خیابون ببینیم کسی این کارو نمیکنه و ما اونجا یاد گرفتیم که باید شما این کار رو انجام بدی. دقیقا همینه و امیدوارم که واقعا شرایط اقتصادی به هر کسی این اجازه رو بده که بتونه سفر کنه و زیاد هم سفر کنه.

مرسن (مقیم استونی):
من چیزی که دلم رو خیلی میشکنه از کساییه که با پناهندگی گاهی‌اوقات میان و مثلا خودشونو به آلمان میرسونن. کمتر از یه سال پیش یه کلیپی هم پخش شده بود. یه ویدیویی از یه خانمی بود که تو خیابون قدم میزد و میگفت که اینجا خیلی بده، من دارم کار میکنم. اگر ناراحت نبودم از اینکه فامیل و خونوادم چی بگن همین الان برمیگشتم ایران و اینها.

این خیلی دل منو میشکست که مثلا این آدم باید قبلش میتونست بره آلمان. اگه این اتفاق میفتاد دیگه نیازی به پناهندگی نبود ولی حس کردم که ما گاهی اوقات میریم یه جایی نمیدونیم قراره چی مقابلمون باشه. میدونی و پشیمونی میاره گاهی اوقات.

برگشت به ایران و رها کردن ارشد

مصاحبه کننده:
خیلی خب بریم جلوتر. اومدی از برزیل، برگشتی. فارق التحصیل شدی از دانشگاه، درسته؟

مرسن (مقیم استونی):
نه نشدم.

مصاحبه کننده:
نشدی؟ خب جذاب تر شد.به هوای فوق لیسانس برگشتی ایران برزیل رو ول کردی که بیای ایران فوق لیسانس بگیری بعد ایران درستو ادامه ندادی. چرا؟ توضیح بده.

مرسن (مقیم استونی):
خیلی خیلی زده شدم از دانشگاه و درس خوندن و یکم طول کشید و ترم پنج بودم که استادم یهو پاشد رفت خارج از کشور بدون اینکه به من اطلاع بده. دوباره باید میفتادم توی پروسه پیدا کردن استاد راهنما و اینها و بعدش هم که دیگه اومدم استونی.  یعنی ادامه ندادم با اینکه دو سال سر کلاسم رفته بودم اما احساس کردم که چیزی برای من نداره.

مصاحبه کننده:
موقعی که برگشتی ایران چند مدت ایران بودی بعد اومدی استونی؟

مرسن (مقیم استونی):
 سه سال.

استونی

چرایی انتخاب استونی

مصاحبه کننده:
بفرما که حالا واقعا دیگه چی شد که جرجیس رو انتخاب کردی بین این همه کشور؟ بازم اولیه واسم قابل قبوله،  برزیله. ولی جرجیس چرا؟

مرسن (مقیم استونی):
آره ببین نگاه کن ما یه استارت آپی شروع کردیم با دوستامون که تصمیم گرفتیم که بین المللی تر کار کنیم. اون استارتاپ بین المللی تر کنیم در اصل. برای همین باید مهاجرت می‌کردیم. می‌خواستیم مهاجرت کنیم. همین استارتاپ پیش اومد زدیم تنگ هم دیگه گفتیم که با همدیگه انجامشون بدیم.

اینجا رسید به اینکه کدوم کشورها استارتاپ ویزا میدن. رسیدیم به شیش هفت تا کشور که شرایطشون می خورد به ما و می شد از بینشون انتخاب کرد. دیگه حالا بعضیاشون سخت‌تر بود. بعضیاشون آسون‌تر بود. بعضیاشون سرمایه گذاری می‌خواست. بعضی جاها مثل استارتاپ کانادا ممکن بود دو سال طول بکشه.

رسیدیم به استونی. استونی یه خوبی که داشت اینه که دولت الکترونیک خیلی قوی داره. در اصل یک دولت الکترونیک خیلی عجیب و غریبی داره. خودشون میگن کشور ما، خودش مثل استارت آپ هست و ما هر چیزی را اجرا میکنیم نتیجه اش رو می بینیم و اگر خوب بود ادامش میدیم و گسترشش میدیم.

این رو میشه توی دولتشون هم دید و حتی توی این پروسه استارت آپ ویزای ما هم بود. اینکه اینها یه کارگروهی داشتند شما ایده تون میفرستی. تقریبا یه ماه بعد جواب میدن یا رد میشه یا تایید میشه. اگه تایید شد پا میشی میری سفارت و ویزات رو میگیری. یعنی کل این پروسه ممکنه سه ماه طول بکشه؟ البته یه چیزی که دارم میگم مال تقریبا دو سال پیشه.

الان خیلی شرایط سخت تر شده، مال دو سال پیشه. در صورتی که بقیه کشورها می دیدی که خیلی پروسه مشخصی ندارن، زمانبندی مشخصی ندارن یا ممکنه که مثلا یک سال یا دو سال طول بکشه. برای همین ما اومدیم سراغ جرجیس و گفتیم که خب بذار بریم اینو انتخاب کنیم. بک گراند همه ما هم آی تی بود. من خیلی دوست داشتم در استونی زندگی کنم به خاطر این کشور دیجیتالی که هست.

مثلا الان شاید شما روی نقشه ندونید که استونی کجاست ولی الان ما به هر کدوم از دوستام میگفتم قبل از مهاجرت میگفتن کجا میخوای بری؟ میگفتم استونی. میگفتم زیر فنلاند یعنی با فنلاند میشناختنش و هم مرز روسیه هم هست. یه کشور خیلی کوچیک با جمعیت یک میلیون و سیصد هزار نفر. تقریبا سه تا شهر بزرگ داره که اصلی ترینش تالین که پایتخته و خوبیش برای من اینه که شهر تقریبا میشه گفت مدرنه.

کشور ساکت و آرومیه. مردم مهربونی میشه گفت در اون قسمت اسکاندیناوی و اینها داره. مهربونند مودب هستن کارتو راه میندازن امنیتش بالاست و من بخش اون استارتاپ و آی تی رو خیلی دوست دارم. میتونم برات مثال بزنم. اینجا یه روبات های کوچیکی مثلا هست، اینا تو خیابون؛ تعداد زیاد اینا رو میبینی که دارن غذا میرسونن یا ماشین های خودران که بسته میرسونن.

اینا تو کشورهای دیگه یا دولت اجازه نمیده یا ندارن یا دولت اجازه نمیده اینا مجوز داشته باشن همچین کاری بکنن. اما اینجا به وفور. شما تو خیابون ها ممکنه ببینید که این ماشینهایی که بسته پشتشونه و اینا دارن میرن به یه آدرسی که بسته رو تحویل بدن.

یا اینجا موقعی که ما بعدا میتونیم برسیم به خونه و اینا بگن مثلا ما چجوری خونه گرفتیم؟ اونم مثلا یه قسمت دیجیتالی داره. آره زندگی کردن اینجا برای منی که آی تی خوندم خیلی جالب بود. حداقل از اون ارشدی که داشتم میخوندم هزاران بار سودش برا من بیشتر بود. خوشحالم که اونو رها کردم حداقل.

دلیل اصلی مهاجرت به استونی

مصاحبه کننده:
حالا یه سوال اساسی. شما اون بیزینس رو بهونه کردی که مهاجرت بکنی یا واقعا برای اون بیزینس نیاز داشتی که مهاجرت بکنی؟

مرسن (مقیم استونی):
همزمان شد. چرا میتونم بگم همزمان شد؟ چون من دیدم که بهونه کردن بیزینس چجوریه و من یکم مخالف این موضوع هستم. با اینکه خودم هم یه جورایی توی مسیرش هم دیگه بهونه کردن چجوریه. اینه که مثلا اینجا خیلیا خیلی ها تقریبا میشه گفت اومدن استارت آپ ویزا گرفتن. به محض اینکه وارد شدن رفتن یه کشور دیگه یا یه کار پیدا کردن.

یعنی اصلا یک روز هم روی اون استارت آپی که داشتن کار نکردن ما نه ما نه واقعا کار کردیم و ادامش دادیم دنبال سرمایه‌گذار رفتیم. هنوزم توی پروسه ش هستیم. البته هنوز لانچ نکردیم. احتمالا یه مدت دیگه لانچ بکنیم ولی واقعا روش کار کردیم. دولت هم حواسش به این موضوع هست دیگه.

مخصوصا موقعی که شما میخواید تمدید کنید میبینید که خب چی کار کردی تو مثلا نشون من بده؟ یا ما یه مدارکی رو ارائه دادیم که داریم اینجا کار میکنیم و حتی قراردادهایی بستیم ولی همزمان شدنش با اون این بود که نه واقعا من می‌خواستم مهاجرت بکنم. یعنی این چیزی نبود که اگر این نبود از ایران نمیومدم بیرون. اینم خودش یه راهی بود برای مهاجرت کردن برای من.

هزینه های مهاجرت به استونی

مصاحبه کننده:
آهان اوکی بعد مهاجرت دومت هم با وکیل و اینا نبوده دیگه خودت مهاجرت کردی.

مرسن (مقیم استونی):
نه نه.اینم خودم انجام دادم به خاطر اینکه خیلی سرراست بود.حداقل برای استونی خیلی سرراست تر بود.دیگه روی وبسایتش همه چیز بود.فرم ها رو باید پر میکردی و بعد انجامش میدادی.

مصاحبه کننده:
مهاجرت دومت چقدر هزینه داشت؟واسه اون هم احتمالا هزینه اش کم بوده دیگه.

مرسن (مقیم استونی):
هزینه اش آره خیلی نبود ولی مشکل این بود که استونی توی ایران سفارت نداره.یعنی ما دو بار مجبور شدیم که بریم ترکیه.یکبار برای اینکه بریم یه کارتی رو بگیریم که بتونیم ثبت شرکت رو انجام بدیم و دومین بار برا اینکه بریم کارت اقامتمون رو بگیریم و این یکم هزینه زا بود.

کلا مهاجرت کردن یه هزینه های پنهان هم داره دیگه.یعنی ما موقعی که اومدیم اینجا مجبور شدیم که توی اون ایر بی ان بی ای که گرفته بودیم یه دوهفته بیشتر بمونیم تا خونه مناسب پیدا کنیم.یا چه میدونم وسیله خونه خریدن خیلی چیزها باعث میشه که میرن جزو هزینه هایی که آدم اصلا حسابشون نکرده.اما نه چیز سرسام آوری که بخوام بیارم. نه نبوده.

منبع درآمد

مصاحبه کننده:
مرسن تو الان اونجا یه بیزینسی رو می خوای راه بندازی که هنوز لانچ نکردی. داری با همسرت زندگی میکنی؟ درآمدت چیه؟ چه شکلی پس زندگیتو می چرخونی؟ حالا به غیر از درآمدی که از اسپانسرینگ احتمالا پادکستم داری که اون هم احتمالا چون به ریاله اونجا اصلا قابل توجه نیست درآمدت چه شکلیه، درآمد داری از چیزی که قبلا جمع کردی؟

مرسن (مقیم استونی):
آره نه نه من کار فریلنس انجام میدم.هم مشاوره دیجیتال مارکتینگ انجام میدم هم کانتنت تولید میکنم و اتفاقا اسپانسر هم یکی از منابع اصلی درآمدم بود که دیگه نیست هم به خاطر قیمت یورو هم بخاطر خاطر بیزینس ها دیگه الان اون رو از دست دادم.

فقط مونده همون کار های فریلنسری که انجام میدم.

شرایط اقتصادی و وضعیت کاری در استونی

مصاحبه کننده:
دوست دارم بدونم اونجایی که تو هستی حداقل حقوق یک کارگری که بخواد هشت ساعت سر کار بره حالا با قوانین کشوری که داری توش زندگی میکنی آیا کفاف اداره یه زندگی دو نفره رو میده یا نمیده؟

مرسن (مقیم استونی):
ببین خیلی به نظرم موضوع خوبی رو باز کردی و این یکی از بزرگترین اختلافاتی که به نظر من با ایران داره اینجا جزو کم هزینه ترین کشور های اروپاییه.فکر میکنم که نزدیک به هزار و نهصد و پنجاه یورو حداقل درآمد و با همون نهصد و پنجاه یورو میتونی زندگی بکنی به عنوان یه نفر.

مصاحبه کننده:
ماهی نهصد و پنجاه یورو؟

مرسن (مقیم استونی):
ماهی نهصد و پنجاه یورو درآمده و تو واقعا با اون نهصد و پنجاه یورو میتونی زندگی هم بکنی.یعنی اصلا فقیر نیستی.

مصاحبه کننده:
اجاره خونه چقدره؟

مرسن (مقیم استونی):
اجاره خونه؟ببین از سیصد چهارصد یورو هست.یه خونه ای شاید مثلا بیست سی متری تا خونه‌هایی که مثلا هزار و پونصد، دو هزار تاست.ببین تو اگر اینو با فرانسه، آلمان یا مثلا هلند مقایسه کنی می‌بینی که خیلی شاید مثلا یک سوم قیمت یک چهارم حتی هم درآمد پایینه هم هزینه پایینه.

میشه گفت با همدیگه مچه دیگه مشکلی پیش نمیاد؟ یعنی اینجوری نیست که هزینه ات زیاد باشه بعد درآمدت پایین باشه و این یه جورایی بالانس هم هست.

مصاحبه کننده:
یعنی دو نفر اگه زندگی کنن با حداقل درآمد مثلا دو هزار یورو با همدیگه بخوان برن دیگه خیلی راحت زندگی می‌کنن. با این حساب دیگه حالا پونصد تاش هم بده اجاره خونه.

مرسن (مقیم استونی):
آره دیگه این که تو بخوای مثلا سفر بری چمیدونم وسایل الکترونیکی بخری. یه رستورانی ماهی دو بار، سه بار بری و اینها. دو نفر که کار بکنن می‌بینی که با چمیدونم با دو هزارتا هم خیلی عالی میتونن زندگی کنن، خیلی شاید بیشتر، زیادم بیارن. اینجا خودشون با کمتر از اینا هم دارن زندگی میکنن دیگه.

میگم شما میتونین مثلا با 300 یورو هفتصد یورو یه خونه ی معمولی بگیری خونه مثلا یه خوابه بگیری هفتصد تا مثلا و هزینه خورد و خوراک هم ممکنه دویست سیصد تا بشه. مثلا دو نفر میتونن اینجوری زندگی کنن. حالا دیگه بستگی بقیش دیگه به لایف استایل داره و این میگم. گفتم تفاوت بزرگش با ایران همینه.

اینه که تو مثلا اگه هیجده سالت شد میتونی بری سر کار. هر کاری، هیچ فرقی هم نمیکنه و کاری هم که اینجا دیگه فکر میکنم حداقل فرهنگی اینجا و خیلی جاهای دیگه دارن اینه که از سنین کم هرکاری انجام بدن اوکیه. مثلا من خودم این شکلی نبودم برای من البته انجام دادم ها اما خیلی هم دوست نداشتم بگم دارم این کارو میکنم.

با اینکه مثلا اینجا شهر کوچیکی هم هست همه هم ممکنه همدیگرو بشناسن ولی اینکه مثلا یه دانشجو باشه بره چمیدونم تو قفسه چیز میز بذاره اصلا واسش مشکلی نیست. یا فروشنده باشه یا بره کار ساختمونی بکنه جزو کاره. هر کاری که انجام بده میتونه یه خونه اجاره کنه و میتونه خرج خورد و خوراکش رو بده و میتونه مستقل بشه. این چیزی بود که من توی سالهای اول جوونی آرزوم بود.

دیگه دلم میخواست این کار رو انجام بدم و اصلا هیچ جوره نمیشد و این چیزیه که مثلا شاید من یکم حسودیم میشه به این جوونای اینجا. نوجوونای اینجا که اینو دارن و خیلی هم تو شخصیتشون تاثیر میذاره خیلی تاثیر میزاره.

معایب استونی

مصاحبه کننده:
بعد دغدغه هاش چیه؟چیزایی که احیانا فکر نمیکردی باشه و اونجا باهاش مواجه شدی و علاوه بر اون بدی هاش

مرسن (مقیم استونی):
بدی هاش دوتا چیزه.خب یکی اینکه شهر کوچیک کشور کوچیک یعنی موقعیت های کمتر مخصوصا موقعیت های کاری، موقعیت های کاری یعنی اینکه مثلا اولا زبونه زبون که خودش اصلا فکر میکنم همه جا این مشکل باشه که تو هر کاری نمیتونی انجام بدی.

مشکل دوم اینه که حتی اگه تو مثلا توی آی تی کار کنی آی تی که خب بالاخره هر جا براش کار هست و مثلا برنامه نویسی و واقعا فرقی هم نمیکنه چه زبونی صحبت میکنی دیگه. معمولا شرکتهای آی تی زبون اصلیشون انگلیسیه. بازم اینجا شرکتهای کمی هست که نیروی کار بخوان. کلا کار پیدا کردن سخت میشه توی یه شهر کوچیک و جاهای کوچیک.

یعنی به نظر من کسی که میخواد مهاجرت بکنه نباید بگه که هر جا شد خوبه فقط مثلا چمیدونم. من دیدم چند تا از دوستامون داشتن برای استارت آپ ویزای پرتغال اقدام می کردن و گفتن که یه چیزی داشتن. آفر هایی داشتن از شهرهای کوچک پرتغال و میگفتن اوکی خوبه بریم و میگفتم اصلا نمیتونید اونجا کار پیدا کنید. هیچ شانسی برای کار پیدا کردن ندارید و اینو باید در نظر گرفت.

یه اتفاقی که اینجا میافته اولیش اینه که کار پیدا کردن سخته. خیلی سخته. مثل اینکه مثلا شما دنبال یه موقعیت شغلی توی شیراز بگردی. یا تهران بگردی. اصلا قابل مقایسه نیست با اینکه شیراز هم شهر کوچکی نیست. تهران پر از موقعیت شغلی ممکنه باشه.

این اتفاقیه که هر جای دنیا واستون میوفته و اینجا هم این اتفاق افتاده. یعنی کار پیدا کردن توی شهر کوچیک کشور کوچیک سخته تا اینکه مثلا شما تو لندن زندگی کنی. این یک دو مشکل بزرگ استونی اینه که پاسپورت به ایرانیها نمیده. در اصل مشکل از ایرانی ها هم نیستن. در اصل دوال سیتیزن شیپ رو قبول نداره. یعنی شما تا وقتی سیتیزن شیپ قبلیتو داری نمیتونی استونیایی بشی.

اینو برا این نمیگم که مثلا بگی پاسپورت بگیریم که سفر کنیم یا چمیدونم به خاطر اینکه راه برامون باز بشه و اینا. اصلا من اینو این شکلی نمیبینم. به عنوان یه ساپورت حکومت میبینم. یه اتفاقی که توی دوران کرونا افتاد همین بود. بیزینس هایی که صاحب خارجی داشتن نتونستن از مزایای دولتی استفاده کنن.

شما اینجا میتونی اقامت دائم بگیری ولی اگر یه اتفاقی مثل کرونا افتاد شما خارجی هستی مهمونی. پس مهمه که بتونی حداقل شهروندی اون کشور رو بگیری تا یه ساپورتی داشته باشی و این اتفاقیه که توی اسلوونی نمیوفته. البته بیشتر مشکلشون با روس هاست چون روس ها هم خیلی زیاده 30 درصدشون روس هان و جمعیت خودشونم کمه از این موج مهاجرت از روسیه به اینجا میترسن.

مصاحبه کننده:
پس با این حساب هیچ خارجی ای نمیتونه اونجا شهروندی بگیره.

مرسن (مقیم استونی):
خارجی که نتونه از شهروندی تابعیت اولش خارج بشه.خیلی از کشورها میتونن، خیلی از کشورها میشه میشه.خیلی از کشورهای اروپایی این قانون رو دارن ولی برای ایرانی ها استثنا قائل میشن، مثل آلمان.آلمان هم مثلا یه مشکلی که با ترک ها پیدا کرده بود ترک های ترکیه پیدا کرده بود این بود که این قانون شامل اوناهم میشد و برای اونا استثنا قائل نمی‌شدند.

تقریبا یکی دو سال پیش بود می‌شنیدم الان نمیدونم چه وضعیتی وجود داره اما برای ایرانی ها استثنا قائل میشه. قبول کرده بودند که ایرانیان نمیتونند از تابعیت ایران خارج بشن، پس اشکال نداره، بذار پاسپورت ایرانی شون رو نگه دارند. پاسپورت آلمانی هم میتونند بگیرن.

مصاحبه کننده:
گفتی که اونجا مهاجرانی از آلمان و کشورهای دیگه هم میان و اونجا زندگی میکنن.یعنی مهاجرت کردن و میرن اونجا زندگی میکنن.احتمالا دلیل اصلیش همون ارزون بودنشه. درسته؟

مرسن (مقیم استونی):
یکی از دلایل ارزون بودنشه. دلیل دومش اینه که برای کار میان اینجا.استارت‌آپ خیلی زیاد داره، خیلی سرمایه‌گذاری میکنن و روی تکنولوژی خیلی فوکوس کردن.برای همین از کشورای مختلف متخصص میان اینجا.

کسایی که میخوان پناهنده بشن معمولا میرن شمال تر. میرن فنلاند میرن سوئد میرن نروژ اینجا نمیمونن.اینجا بیشتر برای کساییه که مثلا میان کار میکنن یا دانشجو میشن.دانشجو هم اینجا زیاد داره.از ایران هم هستن.

چرا استونی نمی مونن؟

مصاحبه کننده:
از ایرانم هستن؟


مرسن (مقیم استونی):
آره آره خیلی ایرانی هستن.یا اصلا شهر تارتو یک شهر دانشجویی بیشتر و ایرانی هم زیاد داره مخصوصا دانشجوی دکترا هم داره.معمولا هم نمیمونن.میدونی اینجا ایرانی های کمی هستن که سالها پیش اومده باشن و بمونن اینجا.خیلی هم دوست دارن اینجا رو. یعنی راضین.منم از اینجا خیلی خوشم میاد.

مصاحبه کننده:
پس چرا نمی مونن؟

مرسن (مقیم استونی):
ببین یکی از دلایلش همون پاسپورته.دو دلیلش اینه که سرده.میرن یه جایی که گرمتر باشه.سرما رو نمیشه واقعا ازش فاکتور گرفت وقتی که میبینن که خب هر چیزی که میخوان رو نمیتونن به دست بیارن و سرد هم هست ترجیح میدن برن یه جای دیگه.

فنلاند هم سرده الان خیلی سردتر از اینجاست ولی خیلی ها چیزی که میخوان رو تو فنلاند بدست میارن برای همین با سرماش کنار میان. حداقل برداشت من اینه تو چند باری که هلسینکی رفتم و با دوستا و آشنا اینا صحبت کردم برداشتم این بود یعنی همه از سرما مینالن اما راضین و زندگی میکنن.

قصد برگشت یا ماندن

مصاحبه کننده:
تو قصد برگشت داری؟ قصد برگشت.ببین من هیچ وقت هیچوقت نیومدم بیرون که بخوام بر نگردم.هر کسی از من می پرسید که رفتی مهاجرت کردی؟میگفتم نه من اومدم، الان میخوام اینجا باشم.الان میخوام اینجا کار کنم.الان اینجا استارتاپ دارم.

ممکنه بعد تصمیم بگیرم بیام ولی اوضاع که داره روز به روز بدتر میشه و نمیدونم. واقعا نمیدونم. بذارین یه چیزی رو رک بگم. من موقعی که رفتم برزیل احساس میکردم که من میتونم یه کاری توی ایران انجام بدم. با این حال تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم. ممکنه من بتونم توی یه شرکت ایرانی کار کنم. ممکنه یه چیزی رو بتونم انجام بدم که یکم زندگی مردم راحت تر بشه و انجام ندادم و تصمیم گرفتم برم یه کشور خارجی.

دفعه ی دوم که اومدم استونی همچین حسی نداشتم. حس میکردم که اصلا کاری برای خودمم نمیتونم بکنم چه برسه دیگران و بهتره که بگم ببخشید یکم ممکنه حرفام تلخ به نظر برسه ولی این تجربه ی شخصی منه و فقط مال منه. یعنی اصلا نمیشه به بقیه تعمیمش داد.

شش ماه پیش هم که اومدم سر زدم دیدم که اینجا حس بهتری دارم چون آرامش خیلی کمی پیدا کردم. شاید باعث بشه که من بهره وریم  بیشتر بشه. شاید از اینجا کمک بیشتری از دستم بر بیاد.

مصاحبه کننده:
خانومت هم کار میکنه؟

مرسن (مقیم استونی):
خانومم هم کار میکنه.خانومم عکاس و ویدئو گرافره. ویدیوهای تبلیغاتی درست میکنه و عکاسی فشن انجام میده.

مصاحبه کننده:
خیلی هم عالی. خب راجع به این مهاجرت نکته خاصی هست که من ازت نپرسیده باشم و دوست داشته باشی بگی.

مرسن (مقیم استونی):
به عنوان آخرین چیز دوست دارم بگم که آدم وقتی مهاجرت میکنه میفهمه که ایران چقدر پتانسیل داره، ایران چقدر میتونه بزرگ بشه، چقدر میتونه پیشرفت بکنه. امیدوارم که هر کدوممون مهاجرت میکنیم. منم این شکلی بودم که احساس میکردم که خب اگر هر وضعیت دیگه ای هم بود مهاجرت میکردم.

امیدوارم هرکسی دوست داره ایران بمونه بتونه بمونه. هر کسی دوست داشته مهاجرت کنه بتونه مهاجرت کنه. امیدوارم که حداقل تو سالهای آینده بتونم بیام ایران. کاری که از دستم بربیاد انجام بدم دوباره مهاجرت معکوس انجام بدم تا ببینم کشور جرجیس بعدی چی باشه. بعد از برزیل و استونی جای خوبیه ولی با اینکه ناشناخته هست ولی جای خوبیه. من راضیم از جایی که هستم.

مردم استونی

مصاحبه کننده:
الان مردماش هم بیشتر روس تبار ان دیگه؟

مرسن (مقیم استونی):
سی درصد تقریبا روس ان. بقیشون هم بالاخره مادربزرگی پدربزرگی چیزی دارن که یه ربطی داشته باشه.آره ولی خودشون استونیایی میدونن یه عده ای اصلا با زبون روسی اینجا زندگی میکنن اصلا استونیایی بلد نیستن.

ببین یه چیز باحالی که اینجا وجود داره اینه که سه تا زبون بلد بودن خیلی چیز عادی ایه براشون شوخیه براشون. مثلا چهارتا زبون کسیه که یه کم زبان بلده مثلا روسی همشون بلدن استونیایی بلدن، اینگلیسی هم بلدن. اینجا احساس میکنی که داری تو یه کشور انگلیسی زبان زندگی میکنی.

یعنی من هرجا میرم شروع میکنن به انگلیسی حرف زدن و اصلا هم شک ندارم که طرف میتونه جواب منو بده. حالا میخواد راننده تاکسی باشه، سوپر مارکت باشه، اداره دولتی باشه. زنگ بزنم به پلیس شروع کنم انگلیسی حرف زدن طرف همونی که استونیایی جواب میده بهم جواب وصل هم نمیکنه به کس دیگه ای.

بعد دیگه بعضیاشون چه میدونم مثلا اسپانیایی بلدن. مثلا میبینی پدربزرگش پرتغالی بلده. یعنی چهار پنج تا زبون چیزه من روم نمیشه مثلا بگم من دوتا زبان بلدم.

مصاحبه کننده:
بگو فارسی هم یاد بگیرن تو هم راحت باشی.

مرسن (مقیم استونی):
اینجا اینقدر انگلیسی بلدن که مثلا من میرفتم کلاس میرفتم یه مدت اسپانیایی یاد بگیرم میگفتن خب برای چی؟که چی میخوای یاد بگیری؟یعنی خودشون براشون خیلی عجیب بود که چرا میخوای یاد بگیری؟

مدارک لازم زندگی

مصاحبه کننده:
راستی تو اونجا که هستی یه سری مدارک بالاخره هر کس میخواد دیگه مثل گواهی نامه و کارت بیمه و هر چیز دیگه ای. مدارک دولتی که بروکراسی داره اینا رو به عنوان یه مهاجر ایرانی باهاشون دغدغه نداشتی. راحت بودی؟

مرسن (مقیم استونی):
من مشکلی نداشتم.فقط چند تا چیز بود که باید از فارسی به استونیایی تبدیل میشد که دارالترجمه بود ولی بهترین تجربه ای که داشتم برای تبدیل گواهی نامه بود.اینجا خیلی از کشورها باید بیان و دوباره امتحان بدن برن آیین نامه بدن برن رانندگی شهری به قول خودمون امتحان بدن و اینها.

اما ایرانی ها اینو ندارن که اون خیلی گرون هم هستا که بخوای گواهینامه بگیری.یه قراردادی هست مال پنجاه شصت سال پیشه انگار که ایران بسته و اون گواهینامه ایران رو میتونی تبدیل کنی اینجا و اینجا.خیلی راحت بود.ما رفتیم یه ترجمه دادیم با صد یورو تونستیم گواهینامه مونو تبدیل کنیم.گواهینامه 10 ساله گرفتیم.

گرون ترین تجربه

مصاحبه کننده:
مرسن گرون ترین تجربه ای که بدست آوردی چی بوده؟

مرسن (مقیم استونی):
گرون ترین تجربه ای که من بدست آوردم و فکر میکنم کسایی که مهاجرت کردن خیلی هاشون هم یه همچین تجربه مشترکی داشته باشن اینه که تو فردا خبری نیست نباید منتظر فردا موند.

شاید یکم حرف کلیشه ای به نظر برسه اما این اتفاقیه که برای همه کسایی که میخوان تجربه میخوان مهاجرت کنن یا مهاجرت کردن میفته.من دوستان زیادی داشتم که تو ایران منتظر بودن که نامه شون بیاد ویزاشون بیاد و هر چیزی بیاد و نمیرفتن خرید کنن نمیرفتن یه مبل برای خونه شون بخرن و نمیرفتن یه کار جدید شروع کنن.

چونکه ممکن بود ماه دیگه، دو ماه دیگه، یک سال دیگه الان دارن زبان میخونن.من چون الان دارم زبان میخونم پس نرن فلان کلاس.یا اینکه اینجا که هستیم ما خب احتمالا استونی نمونیم و بریم جای دیگه و من ذهنیتم این بود که بار خودمون رو سنگین نکنیم و تمام این ایده ها با همدیگه جمع میشه و یه روزی به خودت میای و میبینی که زندگی نکردی.

داری روزها رو در انتظار یه اتفاقی از دست میدی. حالا مثلا من اینجا یه تلویزیون خریدم خب فوقش تلویزیون رو میفروشمش دیگه هیچ وقت اونجوری که میخوایم پیش نمیره. یعنی همیشه همه چیز دیر تر اتفاق می افته و این انتظار لحظه لحظه ما رو میگیره.

من این رو اول توی سربازی به دست اوردم. توی اون دو سال همش انگار منتظر بودم سربازی تموم بشه، سربازی تموم بشه. برمیگشتم خونه میخوابیدم یا یه کاری میکردم و دوباره میخوابیدم. این انتظار که دو سال تموم بشه واقعا دو سال زندگی من رو کشت.

من میدونم کسایی که مثلا دارن میرن کانادا خیلی توی صف انتظار طولانی هستن و این خیلی موقعیت های مختلفی رو ازشون میگیره. این چیزی که الان توی دوستای من اینجوریه که فلان چیزو نخرید، فلان کارو نکنین. فعلا سفر نریم چون پولشو احتیاج داریم. ولی این لحظه، لحظه زندگی عمر ماست داره میره و این چیزیه که حداقل من تصمیم گرفتم.

از چند ماه پیش برای خودم تصمیم گرفتم این کارو دیگه نکنم. الان من اینجام الان امروز زنده ام و امروز باید زندگی کنم. حالا یه سال دیگه دوباره یه چیز دیگه هست که بخوام منتظرش باشم. این چیزیه که من با تلف کردن زندگیم به دست آوردم.

مصاحبه کننده:
آره دیگه. تفکر اگزیستانسیال در لحظه زندگی کردن و لذت بردن توی شعار قشنگه ولی اون کسی می بره که بتونه عمل بکنه و واقعا می بره.

مرسن (مقیم استونی):
دقیقا حرفی که من زدم اصلا حرف جدیدی نیست.خیلیا دیگه هم میشنون و اینا ولی تا اینکه واقعا برسی بهش و پرکتیکال ش کنی.چیزی که من الان دارم میگم رو شاید سه سال پیش هم میدونستم ولی الان میگم شاید مثلا چند ماهه دارم واقعا هی به خودم فشار میارم که انجامش بدم، دونستنش تا عمل کردن زمین تا آسمون فرق داره ولی میگم چون خودم سالهای زیادی رو تلف کردم با اینکه میدونستم یه همچین چیزی هست اینو میخواستم به عنوان تجربه بگم.

مصاحبه کننده:
مرسی مرسی. به قول سهراب زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است. دمت گرم.  ممنون که وقتت رو به ما دادی. مرسی.امیدوارم که هر چه زود تر تو ایران ببینیمت.

مرسن (مقیم استونی):
امیدوارم. باعث افتخاره. ممنونم. خدانگهدار.

مصاحبه کننده:
خدانگهدار.


تجربه مرسن اینجا به پایان رسید، اگه مشتاق شنیدن ادامه تجربه مرسن بعد از این سال ها هستید، در نظرات به ما بازخورد بدید. به امید دیدار.

نسخه صوتی این قسمت در پادکست صدای مهاجر (Cast Box):

https://castbox.fm/vi/572680088

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *