| اطلاعات مربوط مهاجرت | مشخصات مهاجر |
| کشور مقصد: سوئد ( گوتنبرگ ) | اسم و فامیل: سمانه طاهری |
| سال مهاجرت: اواسط 2018 ( 33 سالگی ) | متولد و بزرگ شده: _ |
| نوع مهاجرت: کاری | زمینه فعالیت یا تخصص: نرم افزار |
| فعالیت فعلی و اشتغال: _ | ملیت و اصالت: ایرانی |
| سطح زبان هنگام ورود: انگلیسی به اندازه نیاز کاری | تحصیلات: نرم افزار |
| وضعیت اقامت فعلی: _ | قومیت: _ |
| شرایط هنگام مهاجرت: همراه خانواده (دو بچه و همسر)، شاغل با سابقه بالا، زندگی کامل و شرایط خوب | مذهب: _ |
| دلیل اصلی مهاجرت: محیطی بهتر برای فرزندان و شاغل ماندن به عنوان یک زن | زمان انتشار مصاحبه: 21 بهمن 1402 (2/10/2025 ) |
تجربه خانم سمانه طاهری از مهاجرت به همراه خانوادش به سوئد رو می شنوید. در بخش اول خانم طاهری از علت مهاجرتش و اطلاعاتی که قبل از مهاجرت در مورد مقصدش جمع کرده و چالشهای اولیه شون بعد از مهاجرت میگه.
این تجربه در پنج بخش ارائه میشه و جزئیات دقیق ارزشمندی در هر بخش بیان میشه. نسخه صوتی این تجربه رو از پادکست آن سوی خط میتونید بشنوید.
متن مصاحبه
مصاحبه کننده:
سلام سمانه. خوبی؟ سلامتی؟ بچهها خوبن.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
سلام. ما همگی خوبیم.
جای شما خالی. خوش میگذره. اینجا دورتره.
مصاحبه کننده:
خوشحالم که بهتون خوش میگذره. مرسی که وقت گذاشتی و اومدی یه مقدار صحبت کنیم در مورد تجربت از مهاجرت. چون قبلا صحبت کردیم دیگه یه سری، انتقال این تجربه ها به نظرم خیلی مهمه. برای اینکه آدما با دید خوب و واقعی بتونن تصمیم بگیرن.
در مورد مهاجرت تجربیات آدم های مختلف رو بشنوم خیلی خوبه. بازم ممنون که وقت گذاشتی دیگه در اختیار خودت. یه خورده از سوابق خودتون چیزایی که فکر میکنی لازمه برای گفتوگومون مفیده و در ادامه میتونیم ازش استفاده کنیم بگو.
یک بچه کجایی؟ تو ایران چی کار میکردی؟ چی میخوندی؟ کجا زندگی میکردی؟
اصلا وضعیت کار و اینا رو بگو تا برسیم جلوتر به اینکه به دوران مهاجرت و مهاجرت و اینا برسیم.
دیگه هر جور که خودت راحتی. مرسی.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
مرسی حمید جان. من خیلی خوشحالم که یه همچین فرصتی مهیا شده برا اینکه تجربیاتم رو به اشتراک بذارم. خودم خیلی تو این فکر بودم و به خاطر همین از این ایده خیلی استقبال کردم.
ما حدود اواسط سال 1390 بود که از ایران نقل مکان کردیم به سوئد. تو اون برهه من تو اون دوره من اوایل دهه سی، سی و سه سالم بود و ما یک دوره نسبتا طولانی پشت سر گذاشته بودیم برای اپلای کردن. برای اینکه بخوایم از ایران خارج بشیم.
حالا من قبل از اینکه وارد این قضیه بشم که به چه دلیل ما تصمیم گرفتیم از ایران خارج بشیم خیلی مختصر در مورد خودم بگم و همینطور خانواده ام. چون توی این جریان بحث خانواده برام خیلی پررنگ بود. من در اون دوره دوتا بچه داشتم، هنوزم بچه دارم. بچه هام کوچولو بودن پشت سر هم بودن. دو سال با هم فاصله سنی داشتن.
شاغل بودم و تقریبا ده دوازده سال تو ایران سابقه کار داشتم. تقریبا از بیست بیست و یک سالگی وارد بازار کار شدم. همسرم هم به همین ترتیب. ما همدوره بودیم و با هم دیگه اومده بودیم بالا و کارکرده بودیم و رشته مون نرم افزار بود. خب خیلی راحت جذب بازار کار شدیم.
وقتی که تصمیم گرفتیم به مهاجرت ما یک زندگی کامل توی ایران داشتیم یعنی خانواده داشتیم، دوتا بچه داشتیم، کار داشتیم، خونه داشتیم و تقریبا از نظر. از خیلی نظرها مشکل خاصی نداشتیم.
اینم بگم که پرسیدی بچه کجایی؟ من خیلی فامیلم اینور و اونور ایران چرخیدن. خیلی نمی تونم بگم کجای ایران.
مصاحبه کننده:
همه جای ایرانی.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
دقیقا، به هر طرف، از هر طرف یکی یکی از پدربزرگ و مادربزرگم به یک طرف ایران میرسن. ولی یه پونزده سالی بود من توی تهران زندگی میکردم. یعنی اومده بودم تهران برای دانشگاه و دیگه اونجا موندگار شده بودم. خب تجربه جدایی از خانواده زندگی مستقل داشتم و نسبتا زود ازدواج کردم و مستقل شدم.
دلیل مهاجرت
مصاحبه کننده:
اول از همه چیزی که یه خورده بیشتر میخوام بدونم. اگه دلیل خاص متفاوتی مثلا بوده برای مهاجرت. چون میدونم بالاخره یه سری دلایل معمول خروج وجود داره. همه آدما به هر حال به خاطر مسائلی که همه میدونیم، خیلیا دنبال مهاجرت هستن.
آیا دلیل خاصی وجود داشته برای شما؟ چیز خاصی تو ذهنت بوده که تأثیر گذاشته روی مهاجرت؟
هم مهاجرتت، هم اینکه حالا تو مرحله بعدی به کجا مهاجرت بکنی یه همچین چیزی توی ذهنت بوده.
اگه اینم بوده بگی خیلی خوب میشه. مرسی.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
همونجور که گفتی یه سری دلایل مشترک وجود داره. خب ما به صورت فرهنگی در اجتماع مون یعنی در حین رشدمون، در حین تحصیلمون، در حین کارمون در حال صحبت با همسن و سالان مون. کسایی که یه چند سالی از ما بزرگتر هستن. همیشه ما یک سری دلایل داریم.
این دلایل به نظر من تا حد زیادی مشترکه و من اگه بخوام واقعا به یک دلیل خاص اشاره کنم؛ البته نمیتونم بگم خاصه. چون که میتونه بیاد دوباره زیر مجموعه ی اون دلایل مشترک عام قرار بگیره ولی خاص تره یه مقدار نسبت به بقیه.
من فکر میکنم یکی از چیزایی که میتونیم تو اون دلایل عام اشاره کنیم بحث کیفیت و سبک زندگیه و حالا زیر این قضیه کیفیت زندگی با کودکه.
یعنی وقتی که من دوتا بچه داشتم دوتاشونم خیلی فاصلشون کم بود دو سال فاصله سنیشون و خب به عنوان یک مادر خیلی درگیر بودم. حالا من مثلا دلم میخواست مهدکودکی داشته باشم با یه کیفیت خاص. مثلا توی مهدکودک برای من بحث طبیعت خیلی پررنگ بود.
یعنی همون موقع توی ایران خب دوره ای بود که مدارس طبیعت کم داشتن قبول میکردن و چون میشنیدم حالا از مجراهای مختلف چه در داخل ایران چه منابع غیر فارسی زبان این برای من تبدیل شد به یک نکته پررنگ حالا و سعی میکردم داخل ایران هم که بودیم خب تا جایی که ممکنه مسافرت میرفتیم بچه ها.
( صدای شکوه بچه )
مصاحبه کننده:
طبیعت زندگی با بچه است. اوکیه.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
پسرمه میخواد موسیقی تمرین کنه و حالا امیدوارم به یه وقت دیگه موکول کنه چون خیلی زمان مناسبی نیست.
داشتم میگفتم ما اینطور بود که تلاشمون رو میکردیم که تا جایی که امکانش هست بچه ها رو در معرض تجربه های طبیعت قرار بدیم. ولی من میخواستم یعنی چیزی که دلمون میخواست این بود که این به یک روال طبیعی روزانه تبدیل بشه.
یعنی لنگ مثلا حالا مسافرت نباشه. لنگ این نباشه که ما حالا بتونیم مرخصی داشته باشیم، بتونیم پولش رو داشته باشیم. تکراری نباشه. تا جایی که ممکنه بچه بتونه بدون اینکه ما براش پلن خاصی داشته باشیم آزادانه بتونه دنیای دور و بر خودش رو کشف کنه. این یکی از دلایل خیلی خیلی بزرگی بود که ما رو سوق داد به سمت مهاجرت.
اینکه ما بتونیم کیفیت زندگی با کودک رو ببریم بالا.
دلیل دومش، البته دلیل دومش هم دارم دوم می گم ولی شاید بشه گفت دلیل اول بوده باشه و اون هم این بود که من دوست داشتم به عنوان یک زن شاغل باقی بمونم. از نظر اقتصادی مستقل باقی بمونم. با وجود دو تا بچه و به هیچ وجه به این فکر نمیکردم که شغلم رو کنار بذارم چون به هر حال یکی از راه حلها این بود که من شغلم رو کنار میذاشتم و سعی میکردم تا جایی که ممکنه به کودکانم در این رشد در سن رشد رسیدگی کنم.
اما ما میخواستیم این دو تا رو هر دو رو با هم داشته باشیم و نکتهی اشتغال زنان توی این مسیر راه خیلی پررنگ بود که خود به خود ما رو به یک سری از کشورها سوق داد و یک سری از کشورهارو از دایرهی انتخاب ما خارج کرد. یعنی ما نمیتوانستیم به کشوری اتکا کنیم که در اون ساپورت اجتماعی زنان کم باشه.
و این دوباره منجر به این بشه که من در دوراهی کار کردن یا نکردن باقی بمونم که بتونم به کودکان رسیدگی کنم. یا اینکه انقدر هزینه مهدکودک بالا باشه که من نتونم مثلا حالا با توجه به درامدی که دارم. بچه ها رو بسپرم به مهدکودک با خیال راحت و به این ترتیب ما به اسکاندیناوی رسیدیم.
تحقیق قبل از مهاجرت و انتخاب کشور
مصاحبه کننده:
حالا یه سوالی، الان اینی که گفتی خیلی خوبه، برام جالبه. اینکه نشون میده تو یه تحقیقی کردی که یه سری جاها هستن که این اتفاق رو نمیتونن رقم بزنن و این امکان براتون فراهم نیست.
مثالش رو داری؟ برام یکی دو تا مثال از یه کشوری که حالا هم این شرایطیه که خانم باز مجبوره بره خونه داری کنه. و یا جاهایی که مثلا هزینه انقدر بالاعه که نتونه.
اگه اینو بگی به نظرم خوبه. بعد بریم سراغ اینکه رسیدیم اسکاندیناوی.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
ما وقتی که داشتیم تصمیم میگرفتیم؛ خب برامون همین سوال بود که یک زن تو جوامع مختلف، تو کشورهای مختلف چه ساپورتی از دولت و اجتماع میگیره، چون به نظر من فقط مسئله دولت نیست، مسئله فرهنگی هم هست.
یعنی اصلا فرهنگ اونجا چقدر به زنان اجازه میده؛ نه اینکه اجازه میده، در اینکه چقدر ساپورتشون میکنه اجازه یک مرحله هست، ساپورت مرحله بعدیه.
مثلا من به عنوان مثال به کشور ایتالیا اشاره کنم. من در مورد ایتالیا به صورت خیلی خاص اطلاعات ندارم ولی در مورد فرهنگ کاریشون میدونستم. فرهنگ کاریه این کشور اینجوریه که صبح یه کم دیر بلند میشن و از اون طرف انتظار دارن؛ یعنی فرهنگ کاری اینجا اینجوریه که تا یک ساعت زیادی از بعد از ظهر مثلا پنج و شش عصر شش و هفت عصر آدم ها سرکار هستند.
این برای منی که دلم میخواست؛ یعنی یکی از آرزوهای من بود که ساعت سه و چهار، چهار و نیم نهایتا خونه باشم و بچه هام رو بیارم خونه که بتونم یه وقتی هم با هم داشته باشیم. تقریبا خیلی سخت بود.
همون اتفاقی که داشت توی ایران برام میافتاد و من البته اشاره بکنم که تونسته بودم در ازای از دست دادن مقداری از حقوقم تو ایران، این شرایط رو داشته باشم. ولی میخواستم باز هم این وضعیت رو بهتر کنم.
و خب ما اون کشور رو مثلا در نظر نداشتیم اصلا. حالا بگذریم از اینکه ایتالیا خودش هم اصلا از نظر اقتصادی جذب نمیکنه نیروی کاری رو.
یا مثلا در مورد کشور انگلستان ما می دونستیم که هنوز خیلی به نسبت اسکاندیناوی؛ جامعه محافظه کارتر، سنتی تری داره و زنان تو سن پیش دبستان، یعنی وقتی که بچه هاشون حتی پیش دبستان هستن. عموما هنوز شاغل نیستن.
یا ما وقتی به آمارها نگاه میکنیم، وقتی مثلا تو کشوری مثل سوئد، آمار هشتاد، هشتاد و پنج درصدی میبینیم، آمار خیلی بالاییه ولی مثلا میایم تو بقیهی اروپا، دوباره این میاد مثلا به سی، سی وپنج، چهل میرسه.
مصاحبه کننده:
یعنی سی، سی و پنج درصد خانمهایی که بچه قبل از مدرسه دارن؛ مجبور شدن خانهداری کنن که بتونن بچههارو مراقبت کنن.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
اگر اشتباه نکنم متاسفانه مثلا تو کشور سوییس، سی و پنج درصد، چهل درصد خانما شاغل هستن حتی تو کشور صنعتی مثل آلمان باز کمتره ولی توی اسکاندیناوی تقریبا نرخ اشتغال زنان و مردان خیلی نزدیک به همه. دقیقا یکی نیست. اینجا هم بالاخره گپ جنسیتی وجود داره ولی خیلی نزدیکه و این روی نگاه ما خیلی تاثیر داشت.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
غیر از منابعی مثل اینترنت؛ حالا تحقیقات ویژگی های سوسیال، اکونومیک، اجتماعی و اقتصادی جوامع که در شکل کلی آماری قابل دسترس است.
یکی از دلایلی که ما را به سمت سوئد سوق داد؛ این بود که ما یک تعدادی دوست داشتیم که قبلا اینجا زندگی میکردند و این دوستان ما مثل خود ما بچه داشتند و قوانین سوئد را خیلی خوب میدونستند و موقعی که ما به سوئد متمایل شدیم تونسته بودیم اطلاعات خیلی خوبی در مورد سوئد از اینها بدست بیاریم.
یعنی ریز بچه داری، شکل بچه داری در سوئد رو می دونستیم. و دیدیم که خیلی با انتظارات ما تطابق داره و این خودش عامل شتاب دهنده بود. یعنی عامل سوق دهنده به سمت سوئد.
قطعا من خیلی اعتقاد دارم که توی همچین حالت هایی یک بحثی مثل شانس خیلی اثر داره. مثلا من دوستی در اینجا نداشتم، فامیلی در اینجا نداشتم. شاید به این سمت سوق داده نمیشدم. ولی این اطلاعات تکمیلکننده همدیگه بود.
حالا به طورکلی حتی در موقعی که ایران بودیم؛ میدونستیم کشورهای اسکاندیناوی، زنانشون، مشارکت شون بالاست در اقتصاد کشورشون. در سیاست کشورشون، در همه امور.
فکر میکنم یه حالت استریوتایپ هستش که نسبت به کشورهای اسکاندیناوی وجود داره و نسبتا هم درسته. حالا میگم این اعوجاج داره در یه جاهایی. ولی حالا من بصورت خلاصه میتونم بگم که همه این عوامل دست به دست هم دادند تا ما به سوئد برسیم.
تصور عمومی و واقعیت
مصاحبه کننده:
پس اون چیزایی که از دوستات شنیدی و خودت هم تحقیق کرده بودی و گذاشتی کنار هم؛ تقریبا مطابق با آن چیزی که الان داری تجربه میکنی و میبینی درسته؟
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
بله تقریبا اینطور بود. ببینید باز مثلا یک جایی؛ یک یوتوپیایی ما در ایران ساخته باشیم. یک مدینه فاضله ساخته باشیم نسبت به اروپا؛ مثلا یکی از چیزهایی که من خیلی میشنیدم؛ این بود که میگفتن خیلی از امکاناتی که به بچه داده میشه رایگانه. خب خیلی از تفریحات رایگانه.
خیر اینطور نبود. و خب در این حد شاید به صورت خاص در مورد اینها از دوستانم سوال نپرسیده بودم. اینطور نبود به خاطر اینکه بالاخره اقتصاد بزرگی داره اینجا و خیلی از چیزها هم خصوصی هستش و دلیلی نداره که رایگان باشه. میخوام بگم که چیزی که در فرهنگ عامه وجود داره اینه که خیلی چیزای بچه داری رایگانه. نه اینطور نیست.
ما می دونستیم که امکانات اصلیمون تا حد خوبی پوشش داده میشه. حتی مهدکودک رایگان نیست. مدرسه رایگانه ولی مهد کودک رایگان نیست و شاید خیلی ها یک دید دیگه ای داشته باشن.
من شاید در همین حد جزئیات هم می دونستم، چون یکی از دوستان خیلی نزدیکمون از اقواممون بودن؛ دقیقا شرایط بچه داری هاشون شبیه ما بود، از اون طریق.
رابطه انسان و طبیعت در فرهنگ سوئد
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
حالا یک نکته دیگه ای که می خواستم اشاره کنم؛ برگردیم به بحث بچه، ما یک چیزی رو که میدونستیم این بود که توی فرهنگ کلی سوئد طبیعت خیلی چیز پر رنگیه. یک فاکتور یا یک المان مهمیه توی این فرهنگ و این باعث میشه که توی همه جنبه های زندگیشون طبیعت خیلی خوب بازتاب پیدا بکنه.
یعنی اگر در بحث شهرسازیه، طبیعت خیلی محترم است. در بحث رشد بچه، طبیعت خیلی محترمه و به خاطر شرایط بچه ها یکی از نکاتی که ما برامون خیلی پررنگ بود؛ اینه که ما میخوایم بچه ها رو از محیط شهری بیاریم بیرون و وارد محیط طبیعت کنیم. یعنی اجازه بدیم که بیشتر وقتشون رو به جای اینکه توی ترافیک باشه، توی آلودگی باشه، توی طبیعت بگذرونه.
مثلا با وجود اینکه اینجا خیلی آب و هوا، آب و هوای سختیه نسبت به ایران، حتی نسبت به خیلی از جاهای دیگه دنیا مقایسه بکنید؛ آب و هوای سختی دارن. زمستون طولانی دارن و با این وجود رابطه مدرسه، رابطه کودک، رابطه خانواده و رابطه انسان با طبیعت قطع نمیشه به خاطر آب و هوا.
و ما باز دوباره با چشم باز اومدیم. یعنی میدونستیم که داریم بچه ها رو میبریم به این سمت که همیشه در آغوش طبیعت باشن و البته که خب سختی های زیادی داشتیم در این راه.
اما میخواستم فقط اینو اشاره کنم که یک نکته، یک تفاوت فرهنگی بزرگ بین ما و این فرهنگ، فرهنگ ما با این فرهنگ، وجود داره. اگر کسی میخواد نقل مکان کنه به سوئد، با این شرایط، حتی در مورد خود آدم بزرگسال هم صدق میکنه. باید خیلی توجه داشته باشه به این قضیه که این سختی وجود داره.
وقتی یک ترنزیشن می خواد اتفاق بیفته از فرهنگ خودتون به فرهنگ جدید؛ من فکر می کنم برای پذیرش اون، باید این پذیرش رو ابتدا در خودمون ایجاد کرده باشیم که من می خوام برم تو دل این فرهنگ و اینو میپذیرم که طبیعت با وجود سختی هاش، قراره که یک یک حضور دائمی در زندگی من داشته باشه.
این توی تصمیمات مهاجرت خیلی پررنگ بود. ما تو تراپی هایی که برای بچه ها داشتیم؛ ارتباطاتی که با روانشناس داشتیم. خیلی از روانشناس ها اشاره کردن به اینکه نیاز دارن بچه ها برای اینکه از یک محیط امر و نهی به دور باشن. بیان وارد محیطی بشن که ازادانه بتونن اکسپلور کنن دور و برشون رو، کشف کنن برن جلو و از اون فرهنگی که مرشد، مربی و معلم در مرکزش هست.
بریم به سمتی که بچه ها را در مرکز قرار بدیم.
و خب این تاثیر داشت روی انتخاب ما و وقتی من اومدم اینجا؛ از نظر پذیرش اصول تربیتی، البته شاید نشه بهش گفت اصول تربیتی، نگهداری از کودک، از نظر من و همسرم مشکل خاص و بزرگی نداشتیم.
مصاحبه کننده:
اتفاقا من میخواستم ببینم که مثلا گفتی در خصوصی بعضی مسائل و چیزهایی که بالاخره با چشم باز رفته بودین ولی باز یه سری از چالش های این مدلی رو هم گفتی.
بالاخره اولش ما خودمون هم اینجا توی اوتاوا همین مساله رو داشتیم که تو از ایران اومدی با بچه و بچه اونجا دست به هر چی می خواست بزنه؛ دست نزنی و … اینجا بعد میای میبینی بچه رو میبرن تو پارک که ولش کنن رو خاک غلت بخوره، بشینه دست کنه تو گل و خاک و اینا.
اولش ما خیلی خودمون هم مینشستیم. عه عه چرا اینجوریه؟
بعد یه مدت عادت کردیم به این قضیه.
یعنی سعی کردیم این نکته رو متوجه بشیم.
چالش های اولیه بعد از مهاجرت
مصاحبه کننده:
چالش دیگه ای، واقعا با وجود تمام اطلاعاتی که گرفته بودید، قبل از سفرتون، قبل از مهاجرت تون، چالش دیگه ای داشتید؟
حالا گفتی چیزای مرتبط با بچه، چیزای مرتبط با هزینه های نگهداری بچه. یه آرمانشهری که تو ایران بوده و ما هممون داریم از اینکه دولت رفاهن کشورهای اسکاندیناوی. همه چی رایگانه اونجا و تو با چشم باز رفتی و شما میدونستید که لزوما اینجوری نیست.
یه بخشهایی رو گفتی میدونستیم. یه بخش هایی رو بعدا پرسیدین. در کنار اینا آیا چالش دیگهای هم داشتید؟
به خصوص اوایل مهاجرت، آدم یه سری انتظارات داشته، یه سری خونواده یه سری اطلاعات بهش دادن، آدم هایی رو اونجا داشتی، یه سری چیزای دیگه رو از قبل منبع اطلاعاتی پیدا کرده بودی و باز ارتباط داشتی. ولی باز این وسط معمولا یه چالش هایی پیش میاد و برا آدم بوده.
چیز اینجوری هست که فک میکنی لازم باشه بگی و مثلا به اشتراک بزاری با آدمای دیگه.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
ببین من فکر میکنم همیشه یه شوک فرهنگی به هر حال وجود داره. یعنی شما هر چقدر هم بیاید کتاب بخونید بیاید مطالعه کنید فیلم ببینید با افرادی که رفتن اونجا صحبت کنید. همیشه شوک فرهنگی وجود داره.
حتی سوای شوک فرهنگی، شوک جغرافیایی قطعا وجود داره. یعنی ما وقتی از اون اب و هوا میایم به آب و هوای اینجا اصلا بدن هامون یعنی فیزیک ما نمیتونه اولش یه چیزایی رو بپذیره به راحتی و خیلی حالا بحث طبیعت هم اشاره کردم. خیلی به این اعتقاد دارم که محیط اثرگذار است. ما نمیتونیم اثر محیط رو خنثی بکنیم.
ما اون اولش خیلی سختی های متفاوتی داشتیم. من یادمه که همون هفته ی دوم میگفتم میخوام برگردم. باز یک اشاره ای ک کردم گفتم من یک زندگی کامل داشتم. من و همسرم یک زندگی کامل داشتیم. روتین داشتیم، همه چیزمون روبراه بود. یک رفاه در قالب خودمون تعریف شده و سنجیده سر جاش بود.
همه چیز مرتب بود و وقتی این تغییر اتفاق می افتاد؛ مثل هر تغییر دیگه ای شما به هر حال نمیتونی انکار کنی و تا بیای به شرایط جدید خو بگیری یک دوره ی گذاری داری. تو اون دوره گذار با وجود بچه هم چون اون اتفاق داره برا بچه ها میفته و من باید به عنوان مادر، همسرم به عنوان یک پدر، باید بچه ها رو هم ساپورت بکنیم.
کسانی که تا دیروز در آغوش پدربزرگ و مادربزرگ بودند، کسانی که فقط یک زبون حرف میزنن، کسایی که هنوز زندگی دلشون برای اقوامشان تنگ میشه.
من یادمه که دخترم سه ساله بود و هی اشاره میکرد به یکی از اقوام که تو خوابیده بودی. اومد منو برد برام بستنی خرید و خب این مشخص بود که این بچه فقط دلش تنگ شده. در این قالب مشخص بود که حرفاشم؛ خودشم میفهمید داره بی معنی حرف میزنه ولی اینو تا چندین ماه تکرار میکرد.
دائما از ما می پرسیدند چرا ما اومدیم اینجا؟ چون ما شرایط خاصی در ایران نداشتیم. زندگیمون روبه راه بود.
دائما با این سوال مواجه می شدیم و ما میدونستیم که قراره با این سوال مواجه بشیم و باید یک پاسخ قانع کننده داشته باشیم برای فرزندانمون که بتونیم آرومشون کنیم.
و خب حالا دلتنگی ها بودش، اون شرایط اقلیمی آب و هوایی هم خودش مسئله ای بود. ما توی سپتامبر اومدیم. سپتامبر اینجا در این شهری که ما زندگی می کنیم فصل طوفان هاست. یعنی ما هفت هشت روز بود که اومده بودیم. یهو از این طوفان هایی شروع شد که دیگه اصلا نمیشد از خونه رفت بیرون. مثلا بچه ها تو صورتشون باد میخورد.
توی اون آب و هوای مثلا تهران، خب باد خیلی نداره. آب و هوای نسبتا ساکنی داره. از اون آفتاب و سکون؛ حالا شهریور هم بود. خیلی هوا خوب بود در تهران. ما اومدیم وسط یه جایی که باد خیلی شدید و بادهای جوری که اصلا نفس بچه ها میره میرفت.نمیتونستن نفس بکشن.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
و خب خودمون هم سختی های خودمونو داشتیم.کجا بریم خرید کنیم؟ اولش ماشین نداری. دو تا بچه میخوای با کالسکه بکشی ببری؟ حالا تا سوپرمارکت یه چیزی بخری بعد برمیگردی یه چیزی گم میشه یا چیزی جا میمونه. یه چیزی نخریدی، میرسی خونه، غذا نداری یکی گشنشه. بعد کمک هم دیگه نیست.
یعنی اگه قبل در کنار پدر و مادرت زندگی میکردین؛ حالا من شرایطم یه جوری بود، خیلی در حد خوبی، نه پدر و مادرم ولی اقوام دیگهای بودن که نزدیکمون بودن، کمکمون میکردن و ناگهان این اتفاق می افته.
احتمال این وجود داره که بچهها پرت شدن به دامن رسانه. برن اونجا یک پناهگاه درست کنن و خب این خودش بعدا دردسر های دیگه درست میکنه. اعتیاد به تلویزیون و اعتیاد به گوشی و دنیای دیجیتال و شما اینا رو میدونی تو ذهن خودت هست. استرسش رو با خودت حمل میکنی و باید در عین حال صبورم باشی و بتونی به خودت مسلط باشی. خلاصه زندگیت رو ببری جلو در جای جدید.
لب مطلب هم این بود. با وجود همه برنامهریزی ها و اطلاعات، قطعا سختی های زیادی وجود داره و کسی نمیتونه انکار کنه این سختی ها رو. بگه نه.
نکته ای که هست اینه که صبوری میخواد. یک دوره ای مثلا در عرض یک ماه هم قرار نیست درست بشه و در عرض دو ماه هم قرار نیست. ولی احتمالا یکسال طول میکشه حداقل.
مصاحبه کننده:
یک سال خیلی خوبه اگه با یک سال آدم اون پیک اول رو رد کنه، با یه سال …
یه سال قطعا با فشار خیلی زیاده، چون همینی که میگی دیگه، چیزهای مختلفی روی سر آدم میریزه و باید همه رو جمع کنه. خب باز خوبه. یه سال امیدوار کننده ست. اگر صبور باشی یه سال خوبه.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
یه سال اینه که بیشتر اتفاقها تو یکسال اول میفته. یادگیری زبان تو سال اول اتفاق میوفته. شما یک بهار، یک پاییز، یک تابستون میبینید. وگرنه حالا به قول شما یه پیک اینجوری داره ولی هی داره اتفاق می افته و انگار متوقف نمیشه.
مصاحبه کننده:
درست میگین بالا نمیره. بیاد پایین. این شیب رو آروم آروم میاد. یه جاهایی هم ممکنه دوباره یه پیک های دیگه بزنه.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
دقیقا، دقیقا. با توجه به مراحل زندگی ممکنه.
تفاوت رویه و نگاه به درمان در سوئد
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
یک نکته ای در مورد چالش ها، بحث درمانه. باز میگم این المان طبیعت توی همه جنبه های زندگی توی اسکاندیناوی وجود داره. من اینو کم و بیش شنیده بودم. فقط شنیده بودم در حالت شاید محدود.
ولی وقتی که اومدیم اینو از نزدیک دیدیم و اونم تفاوت نگاه به درمان، به مداخله ی انسانی در بدن انسان و نگاهش توی این جامعه و این فرهنگ، نسبت به فرهنگ خودمون؛ اون هم اینه که تا جایی که امکان داره کسی به اسم پزشک و پرستار نباید مداخله بکنه در روند بیماری.
تا جایی که امکان داره یعنی چی؟
یعنی اگه بیماری سبکیه، بدن شما میتونه اون رو دفع کنه، خودش با اون مبارزه کنه؛ پزشک و پرستار وارد این جریان درمان نمیشن. این رو من خیلی شنیدم از کسان مختلف، اینکه مثلا میان اینجا و بعد مریض میشن و بعد میرن دکتر و دکتر هیچ کاری براشون انجام نمیده.
یا حتی بدتر از اون اینه که اصلا پذیرش نمیشن. یعنی دفعه اول خودشون راه میفتن میرن دکتر، میرن اورژانس، فلان. بعد دفعه بعد بهشون میگن که قبل از اینکه بیاین زنگ بزنین برای پرستار شرح بیماری بدین.
بعد طرف زنگ میزنه شرح بیماری میده و به صورت کلی شما اصلا به محضر دکتر به این راحتی راه پیدا نمیکنید که اصلا بخواید براش چیزی رو توضیح بدید. پرستار برای شما شرح حال میگیره و آخرش میگه که شما نیازی به مداخله ندارید. باید برید استراحت کنید و ما اینو تو دوران کرونا هم دیدیم.
حالا من یک سال و نیم قبل کرونا اومده بودم سوئد. ولی ما در دوران کرونا هم دیدیم؛ آدم هایی که در ایران بستری میشدن اصلا اینجا راهشون نمیدادن به مراکز درمانی و این یک تفاوت فلسفی، تفاوت خیلی پایه ای تره. یعنی همونجور که گفتم این در نگاه اون سیستم وجود داره.
یا مثلا بحث آنتی بیوتیک، به شما آنتی بیوتیک رو جوری میدن که انگار بهتون دارن یک زهری میدن. این را شما با شماره ملیتون باید برید بگیرید. دقیقا دوز خاصی به شما داده میشه. امکان نداره از اون دوز بیشتر داده بشه.
و این به خاطر اینکه یک همت عمومی وجود داره برای آنتیبیوتیک کم مصرف بشه و واقعا مصرف آنتیبیوتیک در اسکاندیناوی. خیلی کمه نسبت به خیلی از جاهای دنیا.
خب این یه مقدار در تضاد؛ البته تضاد که نمیشه گفت ولی اون روی دیگه ماجرا هست که ما یک طرف باشیم. یعنی ما یک سر طیف بشیم اسکاندیناوی یک سمت دیگر این طیف. ما این جوری هستیم؛ حالا من نمیخوام ارزشگذاری کنم، بد یا خوب بگم. ما این جوری هستیم که به محض اینکه کسی مریض میشه؛ حالا پدر و مادر دوست دارن که بهترین باشه، ببرنش دکتر حتما بچه رو، حتما چیز باشه.
در سال اول، من یک عفونت باکتریایی گرفته بودم. فکر کنم سه هفته باهاش زندگی کردم و فکم باز نمیشد از شدت درد. دکتر پرستار قبول نمیکرد به من وقت بده، وقت معاینه بده. بعد از سه هفته من تونستم برم و دکتر دید که واقعا آنتی بیوتیک نیاز داره.
من یکی از مصاحبه های کاریمو با این فک رفتم. یعنی اصلا نمیتونستم دهنمو باز کنم. انقدر وضعیتم وخیم بود. ولی این هست وجود داره و. بعضی ها هم از این به عنوان نکته ی منفی یاد میکنن. یعنی میگن چون این سیستم دولتیه، ظرفیت نداره و به خاطر همین پذیرش نمیکنه. خب روایت های مختلف وجود داره. من فقط خواستم اشاره کنم که این تفاوت نسبتا عمیق فرهنگی بین این دو جامعه هست.
مصاحبه کننده:
خیلی جالبه، چون از اون چیزهاست که اگر تحمل نداشته باشی، یعنی این صبر رو نداشته باشی که با این قضیه کنار بیای. موارد این مدلی که فکرش رو هم نمی کنی برات پیش میاد و ممکنه اصلا اینقدر منفی باشه که بگی اوکی. من دیگه اینجا نمی خوام زندگی کنم و رها کنی و بری.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
متاسفانه حالت هایی بوده که این اتفاق افتاده. من دورادور شنیدم در مواردی که خب نوع بیماری، بیماری خاص بوده، بیماری حاد بوده، اتفاقاتی افتاده ولی خب کلا اون میره تو بحث مقایسه دو تا نظام سلامت و شاید خارج از این سبک گفتگو باشه.
معاشرت و ارتباطات اجتماعی در اوایل مهاجرت
مصاحبه کننده:
حالا این موارد اول مهاجرت بود که صحبت کردیم با همدیگه. یه خورده از اینکه بعد از حالا اون یه سال اول، یکی دو سال اول که این فشارهای اولیه گذشت، یه مقدار راه افتادید.
یه چیزی که من خیلی دوست دارم، با آدمای مختلفی صحبت می کنم، اینه که بعدش حالا تو اون مدت با یه سری آدم ارتباط برقرار کردی. احتمالا یه سری آدم هایی بودن که از قبل میشناختیشون.
اگر نزدیک اونا، شهر نزدیکی رفته باشی، خب با اونها ممکنه ارتباط برقرار کنی و بعد از این یکی دو سال اول که حالا درگیری های خودت یه خرده شتابش کم تر شد، یه خورده جا افتادی و فهمید داری چی کار می کنی. ارتباطاتتون چطوری شد؟
یعنی مثلا ارتباطتون با دوستان همچنان همونجوری ادامه پیدا کرد؟ یا بالاخره به خاطر بچه داری؟ آدم برنامه هاش ممکنه خیلی متفاوت باشه. یه سری ارتباطات دیگه برقرار کردید یا شما حالا چون دیگه برای درس نرفتید از ایران و همزمان رفتید کار شروع کردید، چه جوری با آدمها ارتباط برقرار میکردین؟
به خصوص برای تعداد زیادی از بچه ها که خب آدمای اجتماعی هستن یا حداقل کمترینش این بوده که همزبان بوده مردم دور و برشون، میتونستن با هم ارتباط برقرار کنن. وقتی میایم اینجا، همه این رو یکی از بخش های شوک اولیه میدونن، این که نمی تونیم ارتباط برقرار کنیم. سخته اولش، تا جا بیفتیم طول میکشه.
میخوام ببینم شما چه جوری تونستید این مرحله، این تیکه اش رو، چه جوری این چالش رو رد کردید یا هنوز دارید دست و پنجه نرم می کنید؟ یعنی چه جوری باهاش سر و کله زدید در واقع؟
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
در مورد ارتباطات و شبکه ای که شما میتونید توی جامعه مقصد درست کنید. من فکر میکنم یه مقدار زیادیش این به ویژگی های شخصی خود آدمها ربط داره. یعنی خب شما ممکنه یک آدم اجتماعی باشین و خودتون از همون ابتدا برید دنبال ساختن رابطه ها. یه موقع هم هست که به هر دلیل اجتماعی نیستین.
مثلا در مورد ما یکی از دلایل مهمش باز دوباره برمی گشت به قضیه بچه. حالا باز یه اشاره ای هم بکنم که چقدر این تطابق پیدا کرد با فرهنگ سوئد توی سوئد. یکی از اولین شوک های ما که خیلی هم جالبه. شاید خنده دار باشه اینه که روزای تعطیل اغلب جاها ساعت ده باز می کنن و حوالی ساعت چهار تا شش بعد از ظهر هم میبندن.
یعنی کلا زندگی شبانه تو سوئد معنی نداره؟ از ساعت شش عصر به بعد همه جا بسته است.
مصاحبه کننده:
این همه جا توی همه شهرها این اتفاق می افته. یا مثلا شهر های خاصیه؟
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
نه این یه چیز عمومیه. خب بیشتر مغازه ها و کمپانی های بزرگ هستن. ساعت کاریشون مشخصه. حالا جدیدا این اواخر یه سری پاساژها ممکنه تا هشت شب باز باشن ولی باز اغلب جاها ساعت شیش میبندن. ساعت نهایتا هفت میبندن.
روزای کاریه شش و هفت، روزهای غیرکاری پنج میبندن و فقط سوپر مارکت ها هستن برای تهیه غذا که ممکنه تا نه یا ده شب باز باشن و جای دیگه باز نیست. حالا بار ها هستن ولی اونا هم معمولا متمرکز هستن داخل شهر.
تو بافت قدیمی تر شاید مثلا شما از وسط شهر که فاصله میگیرید، میرید تو محیط هایی که ویلا ها هست. اونجاها که دیگه اصلا اینم نیست و خود همون سوپر مارکت هم نیست. باید دوباره ماشین سوار بشید ده دقیقه برونید تا بتونید به اولین جایی که بتونید دو تا ادم ببینید برسید و همین خودش یک مانع بزرگ برای اجتماعی شدن.
یعنی شما اصلا آدم نمیبینید که بخواید اون سر قضیه اجتماعی شدن و ارتباط گرفتن رو باهاش باز کنید. حالا بچه هم که هست به خیلی از خانواده هایی که بچه دارن باز یکی از تفاوت های فرهنگی که اینجا وجود داره اینه. مثلا بچه ای که زیر سه ساله معمولا هفت شب میخوابه، بچه ای که تا هفت هشت ساله تا هشت نهایتا بیداره، هفت و نیم، هشت بیداره.
میگم زندگی شبانه تقریبا وجود نداره. این شکلیه که همه زود میخوابن و سعی میکنن زود بخوابن و این خودش یک حالتی رو به ما میداد که ما بچه ها رو میبردیم مهد، خودمون سر کار بودیم. بچه ها رو میاوردیم، یک غذایی درست کنیم، یه بازی ای بکنیم، بعد اینارو آماده کنیم برن بخوابن و خودمونم بخوابیم و تموم میشد. یعنی این در طول هفته ی ما بود.
در طول هفته اصلا امکان اینو نداشتیم که جایی بخوایم بریم. باعث شد که این زندگی بچه داری؛ البته آخر هفته هم باید میرفتیم دنبال تفریحاتی که به اینا بخوره، بتونه سرگرمشون کنه. مثلا نمی تونستم کافه برم، کتابخونه برم، اصلا.
مصاحبه کننده:
یعنی باید این روتین رو همچنان نگه داری که بچه تو طول هفته روتین رو بتونه ادامه بده.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
نهایتا هم میتونی نیم ساعت تخطی کنی. نمیشه خیلی به هم ریخت و باز یک نکته ی دیگه هم که بود اینکه من خودم به شدت در حالت دفاعی بودم تو این قضیه، یعنی حالا بد یا خوب از بس در مورد این قضیه شنیده بودم؛ ما به شهری وارد شدیم که علی رغم اینکه دوستان و آشناهای زیادی در سوئد داشتیم ولی در گوتنبرگ اصلا هیچ کسی رو نداشتیم و تا سه ماه اول ما کسی رو ندیدیم.
یعنی همزبان کسی نبود با ما. خیلی سختم بود بخصوص هفته های اول، دوست و همزبان اطراف ما نبود و بعدش هم ما همین فرمون رو رفتیم جلو و کلا دایره ارتباطات ما خیلی بزرگ نشد. یه دلیلش هم این بود که نیاز داشتیم که بچه داشته باشه همون خانواده هم.
خانواده هایی بودند که بچه نداشتند ولی در کل این سایه انداخته روی زندگی ما و خب این برای خانواده های مقابل هم نوع تفریحات متفاوته با حضور بچه. خودش تحت تاثیر قرار میده.
بعد یک مسئله دیگه هم حفظ ارتباطات تو ایران بود یا حالا جاهای دیگه دنیا، دوستانمون که هستن. این به این شکلی که برای ما پیش رفت، اینطوری بود که ما ارتباطاتمون با دوستانمون در ایران یا اگه رفته باشن جای دیگه، نسبتا قوی موند. یک ارتباطات کم ولی نسبتا خوب در خود سوئد ایجاد کردیم و بعد مرحله بعدیش میشه حالا ارتباط گرفتن با جامعه بومی همین جا.
حالا نمیدونم الان میخواید راجبش بگم؟
مصاحبه کننده:
آره آره، اتفاقا اون قسمت هم چیز بعدیه که میخوام در موردش صحبت بکنیم. چجوری با اون جامعه خود اون جا چجوری ارتباط برقرار کردی؟
یا بالاخره تو محیط کار. حالا یه مدتش که خورد به کرونا، همه از خونه کار کردیم ولی اون مدتی که بالاخره تو محل کار حاضر میشدیم به صورت فیزیکی اونجا چجوری بود؟ تونستی به آدمای اونجا ارتباط برقرار کنی؟
اون آدم ها هم گفتم، البته نمی دونم گفتم یا نه. نه لزوما با ایرانیان جامعه مقصد آیا فرصتی فراهم شد؟ نه حالا لزوما رفت و آمدی که بتونید برین خونه همو بیاین، چون این به خاطر همون مسائل فرهنگی زیادی که وجود داره، خیلی خیلی خیلی سخته قطعا.
به خصوص برای کسی که تو سن و سالی رفته که بچه داره اصلا یک روتین مجزایی برای خودش تو زندگی درست کرده بوده.
چجوری این ارتباط رو تونستین با جامعه در حد معقولی برقرار کنید؟ بالاخره دو کلمه با آدم ها حرفی بزنی یا کار خاصی تونستی بکنی؟ اگه ارتباطی برقرار کردی روش خاصی داشتی؟
مثلا نمی دونم چجوری مثلا ورزش هایی که تو اون کشور خاص داره انجام میشه یا مثلا موضوع روز اون کشور رو با گوش دادن به مثلا خبرها، خوندن خبرها، تلویزیون و بخش های خبری رو دیدن که بتونی سر صحبت رو باز بکنی یا آدم ها یا مشارکت کنی توی صحبت هایی که انجام می شد.
حالا توی محیط کار یا مثلا تو میری خرید بکنی. آدم ها دارن در مورد چی صحبت میکنن. شاید بتونی حرف بزنی باهاشون. یه خورده در مورد این نحوه برقراری ارتباط با آدم ها و اینا بگی خیلی خوبه. مرسی.
خانم طاهری ( مقیم سوئد ):
بله. ببینید. اشاره هم کردی کووید ما تقریبا یک سال قبل کووید اینجا بودیم. یک سال، یک سال و نیم. توی اون مدت اول اگه به قبل کووید و بعد کووید تقسیم کنیم. ما خیلی تمرکزمون رو تصمیم گرفتیم بذاریم روی اینکه زندگیمون رو به روتین، روتین هاش رو بتونیم بچینیم.
به نحوی با جامعه آشنا بشیم، با فانکشن ها، با اینکه جامعه چطوری کار میکنه. حالا من دو تا نکته رو اینجا یادم اومد اشاره کنم بعدا.
ولی این دوره خیلی ما در خودمون و نهایتا توی یک لایه بعدی با اون چندتا خانواده ای که ارتباط گرفته بودیم توی همونجا باقی موندیم و سعی کردیم که رو خودمون کار کنیم. آرامش خودمون و دوران بدون اضطراب خودمون رو، بدون اینکه بخوایم نگران چیزی باشیم. به هر حال حتی در یک سال هم با وجود اینکه یک سال گذشته هنوز خیلی چیزا هست.
خیلی اپلیکیشن ها هست، شما باید بعد از یه مدت هی تکرار کنید و انجام بدید. خودش وقت خیلی میگرفت.مثلا قضیه مسکن. پشت سر قضیه مسکن، قضیه مهدکودک بود یا مدرسه.
چون وقتی که شما جاتون عوض میشه خود به خود باید برید دنبال مهد جدید، دنبال مدرسه جدید و این خیلی تو سال اول از ما انرژی برد. چون ما سال اول، تو یک سال و سه ماه دقیقا، سه بار مجبور به جا به جایی شدیم.
سه بار مجبور شدیم برای مهدکودک جدید، برای مدرسه جدید، اپلای کنیم و این خیلی از ما انرژی میبرد ولی در حین اینکه داشتیم با اینها آشنا می شدیم؛ که حالا اطلاعاتمون از کجا داشتیم می گرفتیم، از وب سایت ها، چون خیلی این جامعه بر اساس داکیومنت و بر اساس مستندات، مستند ها، اطلاعاتی که مکتوب شده این جامعه پی ریزی شده و شما حتی اگر مراجعه بکنید یک جاهایی، شمارو ارجاع میدن که برید سایت مثلا مطالعه کنید.
ما این اطلاعات را از اینجا جمع می کردیم اما در عین حال خب در محل کارمون وقتی که به مشکل میخوردیم ساپورتی که از مدیر از همکارام میگرفتیم، باعث می شد که به مرور ارتباطات؛ حالا شاید خیلی عمیق نبود ولی ارتباطاتی شکل می گرفت.
یعنی مثلا نوع ارتباطی که من با مدیرم داشتم، همزمان با من یک پسر دیگه هم از کشور دیگه ای استخدام شده بود ولی اون مجرد بود ولی مدیر من خودش هم بچه داشت. نوع ارتباط ما، خود محتوای مکالمات ما حول بچه میچرخید.
حول اینکه اپلیکیشن ها را چکار کنیم، حول این که مدرسه به مدرسه چه فرقی داره و اینها خودش بالاخره در یه حدی یک ارتباطاتی را شکل میداد. نکتهای که بود این بود که هم من و همسرم ارتباطمون از محیط کاری فراتر نرفت. یعنی ما نتوانستیم ارتباط در حد مثلا یک مکالمه.
نقش زبان محلی در شکل گیری ارتباطات
حالا فرض کنید نیم ساعت، یک ساعت هم با غیر از کسی در محل کار برقرار کنیم و دلیل اصلیش رو اشاره هم کردم، مسئله زبان بود. یعنی ما اینجا وقتی که وارد شدیم، با درخواست کاری وارد شدیم و خب محل کار انگلیسی صحبت میکردیم و این باعث شد که فراگیری زبان سوئدی رو به صورت کامل در اولویت های خودمون نداشته باشیم.
یعنی افرادی که حالا وارد اینجا شدن و مجبور بودن کار پیدا کنن و کارشون در حوزه هایی بود که انگلیسی نبود. که عموما اینجوری هست. یعنی حوزه آی تی به صورت خاص و یا چند حوزه دیگه. شاید بتونیم اضافه کنیم دانشگاه ها انگلیسی رو میپذیرند.
در غیر این صورت زبان، زبان سوئدی هست و برای این عزیزان به این صورت پیش میره که باید حداقل یکی دوسال زبان بخونن، مسلط بشن به زبان جدید و وقتی که زبان میخونن ارتباطات اونا یه شکل دیگه پیش میره.
مثلا آدم های زیادی رو از کشور های دیگه میبینن که اونام دارن سوئدی یاد میگیرن و ارتباطاتشون بیشتره یا کسایی که دانشجو هستن باز ارتباطاتشون دانشگاه شکل میگیره. آدمای زیادی رو میبینن. خب اونام یه وقتی دارن حالا با انگلیسی سر کنن تا اون موقع که سوئدی یاد بگیرن. اما برای ما این مرحله اتفاق نیفتاد.
علی رغم اینکه اولش خیلی خوب بود باعث شد که ما بدون هیچ مشکلی کار پیدا کنیم. و نیازی نباشه که یک اضطراب و استرس دیگه به نام یادگیری زبان رو توی فهرست کارهامون داشته باشیم ولی در بلند مدت به این منجر شد که ما زبان زبان سوئدی رو در حدی که بتونیم یک مکالمه نسبتا بامعنی با یک نفر داشته باشیم رو پیگیری نکنیم.
یعنی من الان بعد از پنج سال زندگی در این جا میتونم سوئدی بفهمم، می تونم یک مکالمه کوتاه رو پیش ببرم اما در همین نقطه میمونم. کتاب میتونم بخونم، میتونم خبر گوش کنم، اما نمیتونم حرف بزنم. اسپیکینگم رو هیچوقت فرصت نکردم و هیچوقت هم شاید خیلی به صورت جدی پیگیری نکردم که بخوام چون همیشه شاغل بودم و هیچوقت وقت مناسب نداشتم. حالا با وجود خانواده و اینا.
میخواستم فقط اینو اشاره کنم که قضیه زبان خیلی رو شکل گیری ارتباطات اثر داره. ما به واسطه بچه ها؛ یه فرهنگ نسبتا خوبی که اینجا هست، بچه هایی که مدرسه میرن، مهدکودک میرن چون مسئله اینه که همه در لوکال های خودشون به صورت محلی ارتباطاتشون شکل میگیره.
بچه ها هم پیرو همین جریان توی محله، خب مثلا با دوستاشون نزدیک هستن چون همه میرن مدرسه.کسی که یه مدرسه خاص میره همه از اطراف همون مدرسه هستن، مثل جامعه خصوص تهران، شهر تهران، مدارس شما انتخاب می کنید بچه رو کدوم مدرسه بفرستید. ممکنه آدم ها توی یک محله نباشن، نزدیک نباشن.
ولی اینجا وقتی نزدیکه، خود بچه هفت ساله از خونه خودش راه می افته میره خونه بغلی و با بچه ها با همکلاسی هاش بازی می کنه و احتمالا با همکلاسیش هم از اول مهدکودک از یک سالگی دو سالگی با هم بودن چون همیشه تو یک محله بودن و این باعث شده بود که وقتی پسر من، دختر من، با بچه های دیگه بازی میکردن، ما پدر و مادرهای اونارو میدیدیم.
مثلا میومدن دنبال بچشون که بچه شون رو بردارن. حالا یه سریاشون خیلی باز بودن وقتی میفهمیدن که ما انگلیسی صحبت میکنیم. با ما وارد مکالمه میشدن و ما با یکی دو نفرشون خیلی ارتباط خوبی داشتیم.
میرفتیم و میومدیم ولی خب یه سری هاشون هم که نمی تونم بگم به صورت عادی ولی کم هم نیستن آدم هایی که یکم خودشون رو عقب می کشیدن و وارد ارتباط با کسی که همزبون شون نیست نمی شدن و خود به خود باز هم روی اون شبکه، شکل گیری شبکه ی ما اثر گذاشت. یعنی محدود موند به خاطر قضیه ی زبان و تو همون وضعیت هم باقی موند، بعد از پنج سال.
ارتباطات ما توی محیط کاری هست بیشتر، با همکارانمون. به خصوص اگر شرکت شرکتی باشه که آدم های زیادی از کشورهای دیگه؛ مهاجر اینجا زیاد هست، حالا نه صرفا از کشور هایی که در حال توسعه هستن، از خود اروپا هم چون سوئد بالاخره وضعیت اقتصادی نسبتا خوبی داره.
از ایتالیا، از فرانسه و اسپانیا آدم زیاد هست و این باعث میشه که همه ی آدم ها بالاخره وجه مشترکشون انگلیسی حرف زدنه به هم نزدیک میشن و ارتباطات ما هم در همون حد باقی مونده با غیر ایرانی ها.
قسمت اول تجربه اینجا به پایان میرسه، ادامه تجربه خانم طاهری رو از قسمت دوم همین تجربه میتونید دنبال کنید.
نسخه صوتی این قسمت در پادکست آن سوی خط (Cast Box):
https://castbox.fm/vb/671967330

